بهنام بدری » یادداشت » درباره فراموشی

باره فراموشی

جمله معروفی در میان اهالی ادب شعر و طرب در ایران شنیده می‌شود ، جمله‌ای با این مضمون که ما تئوری‌ها را می‌خوانیم که فراموش کنیم .
این جمله به ظاهر دلفریب و پرمغز که ظاهرا بی آزار به نظر می‌رسد از جهاتی قابل تامل است و دانسته و یا نادانسته هنوز در گوشه و کنار شنیده می‌شود و ظاهرا محتوای کارکردی خود را هنوز از دست نداده است.
اولا اینکه باید بررسی شود منظور ما از تئوری چیست .
تئوری در اینجا هم می‌تواند تئوری ادبی باشد هم تئوری فلسفی سیاسی علمی تجربی انتقادی و..
بنابراین گوینده این جمله که شاید به درستی نتوان گفت که چه کسی بوده است در مرحله اول مشخص نمی‌کند که منظورش از تئوری چیست .

حالا فرض بگیریم که منظورش تئوری ادبی باشد و شاعر این تئوریهای ادبی را می خواند که فراموش کند .
حال سوال اینجا است تئوری‌ها چه نقشی و چه محتوای کارکردی در دنیای شعر و ذهن شاعر و در حیات روزانه زندگی دارند.
و خواندن تئوری به قصد فراموش کردن اساسا چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد وخود این جمله آیا می‌تواند یک تئوری باشد .
در تعریف تئوری به ما گفته‌اند:
نظریه یا تئوری یا نِگَره به تفکر انتزاعی یا تعمیم‌دهنده به شکل اندیشمندانه یا منطقی و یا به نتیجهٔ چنین تفکری اطلاق می‌شود. بسته به متن، ممکن است نتایج آن تفکر مثلاً توضیح کلی چگونگی عملکرد طبیعت را هم شامل شود. نظریه با فرضیه یکسان نیست. نظریه چارچوبی توضیح‌دهنده برای یک مشاهده فراهم می‌آورد و با فرض صحت آن توضیحات، فرضیه‌های محتملی از پی‌اش می‌آيند که می‌توان آزمودشان و به صحت یا سقم نظریه پی برد.
بنابراین با توجه به چنین تعریفی از تئوری ، جمله شاعر باید تئوری‌ها را بخواند و فراموش کند محتوای کارکردی‌اش چنین می‌شود که شاعر باید فراموش کند تا به صحت یا سقم نظریه پی نبرد و یا چنین می‌شود که شاعر باید مشاهده‌های خود و یا دیگران را در راه شناخت شعر که یک شکل اندیشمندانه منطقی و تعمیم دهنده یا با پشتوانه یک تفکر انتزائی شکل گرفته فراموش کند.
و هیچ توضیحی کلی برای چگونگی عملکرد طبیعت زبان یا شعر را مد نظر قرار ندهد چرا که مسلما برای نیل به چنین مقصودی نیازمند تئوری است .
در تقسیم بندی‌های تئوری ، تئوری می‌تواند هنجاربنیاد (یا تجویزی) باشد بدین معنی که دربارهٔ «آنچه باید باشد» توضیح دهد.
و جمله شاعران تئوری‌ها را می‌خوانند تا فراموش کنند خود یک تئوری تجویزی از ریخت افتاده است که از لحاظ فلسفی هم یک دور باطل است زیرا در این صورت شاعران تئوری تجویزی فراموش کردن را هم می‌توانند فراموش کنند .
حال انکه تئوری‌های تجویزی مبین «اهداف، هنجارها، و استانداردها » هستند. همچنین تئوری می‌تواند «توده‌ای از اطلاعات» باشد که به مدل‌های توضیح‌دهندهٔ خاصی مربوط هستند یا نیستند. در یک قول ، تئوری ‌پردازی یعنی سروسامان دادن و به پیشبردن توده‌ای از اطلاعات.
بنابراین محتوای کارکردی فراموش کردن اطلاعات ، چیزی به جز ایجاد یک آشفتگی تعمدی در سرو سامان دادان و به پیش بردن توده‌ای از اطلاعات نیستند که ظاهرا باید در میان جهان میان ذهنیت شاعران از زاویه مشاهده کنار کذاشته شوند .
و در جهان میان ذهنیت شاعران در ایران در واقع توده‌ای از اطلاعات هستند که به نوعی با همین روش فراموش کردن تئوری‌ها کنار کذاشته شده‌اند .
و توده‌ای از اطلاعات هستند که تنها به کمک کنار گذاشته شدن توده‌ای از اطلاعات دیگر ،می‌توانند صحت و یا سقم و یا هر اسمی که دوست دارید داشته باشند .
تئوری را می‌توان روشی برای درک یا مشاهده واقعیت‌ها دانست، سیستم تفکری که خیلی عمیق‌تر و پویا‌تر از تجربیات روزمره می‌باشد. تئوری‌هایی که به یکدیگر مرتبط هستند یک سیستم یا یک علم را تشکیل می‌دهند. دست‌اندرکارانی که این سیستم را بدانند وسیله با قدرتی برای مشاهده و تغییر وقایع در اختیار دارند.
بنابراین تئوری یکی از اسباب مورد نیاز قدرت است .
این وسیله قوی بر نگرش و شیوه جوابگویی شاعر در کارهایش تأثیر می‌گذارد زیرا مستقیما به حوزه ادراکاتش مربوط می‌شود.
و می‌تواند پی‌آمدهای دور از ذهن را تعیین و پیش‌بینی کند و راه حل‌های سنجیده‌تر و بهتر را برگزیند.
تئوری باید توانایی تعیین حقایق مورد مشاهده مربوط به یک مسئله را داشته باشد باید توصیف و تعیین کند چرا یک پدیده تحت یک شرایط خاص اتفاق می‌افتد.

بنابراین فراموش کردن تعمدی تئوری ها ی ادبی به نوعی ناتوانی در توصیف و تعیین پدیده‌ها و اتفاق‌ها و رخدادهایی است که در شعر ایران اتفاق افتاده است .

باز به نوعی دست پیدا نکردن به ادراکی و سیع‌تر و عمیق‌تر از آن چیزی است که پاره‌ای از منتقدان نسل قبل برای ما درباره تحولات شعر فارسی به نمایش گذاشتند و فراموش کردن ، به نوعی فکر نکردن درباره تئوری‌هایی است که بصورت کنسروهای در بسته در اختیار ما گذاشتند .
باید بررسی شود چه تئوری‌هایی در زمینه مثلا فلسفه نوشتن وخود متن وجود دارد و چه نظریه‌هایی پشت سر ادبیات و یا شعر وجود دارد.
که شاعران می خوانند تا فراموش کنند.
و آیا انچه دیگران در بیرون از ایران می‌خوانند با آنچه در داخل ایران به ما می‌گویند یکسان است.
و یا اینکه برخلاف نظر رضا براهنی که یکی از آن استادان جوان طراحی شده برای کلاسهای مثلن علمی آن دوران دانشگاه تهران زیر نظر ساواک و دایره تدریس تا مثیو ارنولد در تعریف رمان به مثابه قصه بلند است .
نظرهای دیگری هم چون نظرات فیلدینگ یکی از پایه گذاران رمان و یا دیگر خالقان اولیه رمان وجود دارد که بسی فاصله بسیار با نظرات استاد جوان سی و دو ساله طراحی شده ما دارد .
که این استاد طراحی شده اگر می‌خواستند به واقع ازتعریفی که فیلدینگ در باب قصه و قصه‌های هرچه بیشتر باور نکردنی مورد تایید کلیسا برای پایین اوردن قدرت قضاوت و داوری در نزد مردم کلام آغاز کنند .
طراحی سیستم عاملشان به هم می‌خورد زیرا که خود بخشی از پروژه پایین اوردن قدرت قضاوت و داوری در نزد دانشجویان بودند کسی که بعدها مولانا رابنیانگذار سورئالیست‌ها دانست .
بنابراین یک شاعر هرگز نباید تئوری‌ها یی که به او گفتند را فراموش کند بلکه باید همواره به محتوای کارکردی این تئوری ها فکر کند و نباید تناقض‌ها را تنها از زمینه بی سوادی منتقدان در نظر بگیرد بلکه باید به این فکر کند که شاید تعمدی در کار بوده است و این تناقض‌ها ایا می‌توانستند محتوای کارکردی داشته باشند.
به این فکر کند که چرا سعید نفیسی می‌آید آغاز ادبیات فارسی را رئالیسم می‌داند که ایا اصلا می‌توان چنین فرضی را پذیرفت که شش شبانه روز می‌توان درباره ظهور رئالیسم در اروپای قرن هیجدهم حرف زد.
و یا اینکه شمیسا چگونه می‌تواند از سمبولیسم اجتماعی حرف بزند. ایا اساسا سمبولیسم اجتماعی در شعر کلاسیک وجود نداشته است که نیما را از دیگر شاعران کلاسیک جدا کند.
و ایا خود بودلر یا رمبو خود را سمبلیست می‌دانستند و ایا می‌توان به نظریات یک منتقد فرانسوی اواخر قرن نوزدهم درباره سمبولیست اعتماد کرد .
و یا سمبلیست بودلر یک سمبلیست فردی است و یا اینکه در طراحی نمادهای خود از سمبلیست‌های اجتماعی استفاده نکرده است .
و یا حتی بهار چگونه به خود اجازه می‌دهد که با یک ژست شوونیسمی در سبک شناسی مثلا سبک شناسی که در هیچ جایش از افکار هیچ نویسنده‌ای حرف نمی‌زند تمام ادبیات ایران را ماحصل دربار بداند.
آیا به واقع تمام شاعران ما به درد دربار می‌خوردند مثلا عبید زاکانی و یا خیام ایا اساسا به درد هیچ درباری می‌خوردند .

و به این فکر کند که رویایی در عبارت از چیست چگونه فکر می‌کند که شاعر امروز ایران هیچ فرقی با شاعر دیروز ایران ندارد آیا چنین فرضی درباره شاعران مدرن جهان نیز وجود دارد .
و به این فکر کند که چرا گرجستان و ارمنستان نامی در لیست شاعران مدرن دارند و ما نداریم .
و یا باقر مومنی در مصاحبه با بی بی سی چرا می‌گوید که کل نیما وجریان شعر نیمایی ماحصل شانتاژ نیما از طرف حزب توده بوده است و ایا ما باید باور کنیم که نیما شدن نیما ربطی به پسر خاله عمه بودن پرویز ناتل خانلری مدیر مجله سخن ندارد.
ویا اینکه چرا در نخستین کنگره شعر فارسی در سال 1325 احسان طبری مسئول انتشارات حزب توده می‌آید عالم خیال را زیر سوال می‌برد .
و چرا در هر جشنواره‌ای که در شوروی برای شعر ایران می‌گیرند عده‌ای همانند خانم ژاله یا ا. اقازاده نیما را بنیان گذار شعر نو در ایران می‌دانند.
و یا اینکه چرا خانلری‌ی گوید که شعر کلاسیک ما نتوانسته است کیفیات نفسانی خود شاعران را به نمایش بگذارد و یک حالت کلی گویی دارد.
و چرا بزرگ علوی از خانلری به خاطر حرف‌هایی که نگفته است گلایه می‌کند و چرا می‌گوید که ما باید برای ادبیات نقشه داشته باشیم.
و به این فکر کند که این همه مضمون تکراری در ادبیات کلاسیک ما از کجا ‌مده و چرا این شعرها تا این اندازه به هم شبیه هستند
و یا اینکه مجتبی مینوی چرا می‌گوید قبل از قرن پنجم هیچ نسخه خطی وجود ندارد پس اینهمه شاعر و نویسنده و دانشمند و فلان و بهمان و تاریخ نویس از کجا آمده‌اند و پشت سر این نویسندگان ساختگی چه کسی و یا چه کسانی قرار دارند.
و چرا قدیمی ترین شاهنامه برای قرن ششم است و تا کی خسرو هم بیشتر نیست .
و یا بهرام اردبیلی چرا درست چند روز قبل از مرگش اعتراف می‌کند که جمله دوستان، شاعر صدا و سیمای پهلوی بودند و آنقدر پول گرفتند که هم از پول بیزار شدند وهم فریدون رهنما و هم رویایی.

بنابراین با طرح چنین بحثهایی می‌توان به این نتیجه رسید که چه کسانی دنباله رو این جمله هستند و چرا شاعران در ایران باید تئوری‌ها را بخوانند تا فراموش کنند.
اما ایا نظریه انتقادی هورکهایمر را می‌توان فراموش کرد.
آیا مسئله شناخت شناسی را می‌توان به یکباره رها کرد.
نه دوستان برخی از تئوری‌ها را هرگز نمی‌توان فراموش کرد.
همچون تفاوت سابجکتیو جستجوگر و سابجکتیو ماجراجو که آگامبن از آن حرف می‌زند.
و یا این مسئله که شاعر بودن تنها یک ژست یا فیگور در جامعه نمایش گی دوبورو است.
حالا چه شاعر بخواهد این مسئله را فراموش کند چه نکند.
و یا اینکه ادبیات افیون توده‌ها است.
تنها یک تئوری در نزد لتریست‌ها نیست و نخواهد بود.
البته مسائل کلی تری وجود دارد مثلا اینکه چه خصومتی میان منتقدان کلاسیک انگلستان و اسکاتلند با رمانتیک ها وجود داشته است و این مسئله چرا تبدیل به یک کلان روایت در ایران می‌شود.
چرا رمانتیک ، اول فحشی بوده است که به رمانتیسم‌ها می‌دادند.
و چرا منتقدان انگلیسی بیهوده سعی می‌کنند لرد بایرون خانم باز را با بودلر مقایسه کنند.
ایا میان زن اثیری در اشعار بودلر و زن هالو در اشعار لرد بایرون شباهتی وجود دارد.
و یا اینکه چرا سیسسون سعی می‌کند پدر شعر مدرن را ارتور هارلم یک شاعر جوان مرده انگلیسی بداند.
چرا منتقدان اروپا سعی می‌کنند تا نقش آلن پوی آمریکایی را کمرنگ کنند.
و یا اینکه چرا شعر منثور یوریکای آلن پو و یادداشت‌هایی درباره شعر هیچ گاه در ایران ترجمه نشده است.
چرا تمام شاعران مثلا مدرن در انگلیس در ابتدا خود را ایماژیست می‌دانستند
و بسیاری از چراهای دیگر مثل شباهت مانیفست شعر حجم با مانیفست اول سورئالیست‌ها و یا تقابل سورئالیست‌ها با لتریست‌ها
چراها همیشه باید برای شاعر وجود داشته باشند و یک شاعر هیچ گاه نباید با خواندن تئوری ها آنها را فراموش کند بلکه باید به آنها فکر کند و از مجموعه مشاهدات خود به یک نتیجه‌ای برسد تا سیستم کلی را شناسایی کند.
ادبیات حکومتی را از ادبیات مردمی و ادبیات شخصی جدا کند.
سبک شناسی کرنولوژیک را که در دوره رنسانس کنار کذاشته شده است کنار بگذارد و به سبک شناسی شخصی بپردازد.
تحریف‌ها را ببیند و بشناسد و به این مسئله فکر کند که اتفاقا مشکل ما در ایران همیشه فراموش کردن اصل تئوری‌ها بوده است.
مثلا با اینکه لنین در کتاب دولت و انقلاب می‌آید محور تفکر اصلی کمونیست را دگماتیک و ارتدوکس می‌داند حزب توده به راحتی به خود اجازه می‌دهد تا کمونیست را ضدمذهب نشان دهد و درباره مذهب در شوروی بگوید که مسئله چندان مهمی نیست.
چه رازی در این ضدمذهب بودن حزب توده که بصورتی واضح زیر نظر حزب مرکزی است وجود دارد.
‌یا میان چپی که در ایران به نمایش گذاشتند با چپ فرانسه و چپ مکتب فرانکفورت و چپ اسپانیا و اصولا چپ ضد استالینیستها ارتباطی وجود دارد
‌یا اساسا استالینیستها می‌توانند ادعا کنند که چپ هستند.
آیا این ضد مذهب بودن یک روش جذب حداکثری برای حزب بوده است
و اتفاقا در نتیجه همین فراموش کردن تئوری‌ها شکل گرفته است.
بنابراین فراموش کردن تئوری‌ها بیشتر از آنکه یک تئوری تجویزی برای شاعر باشد محتوای کارکردی اصلی‌اش یک محتوای سیاسی است.
همانگونه که انسان اندیشمند یک تاکتیک سیاسی – حکومتی است.
و همانگونه که فولکلور که در نزد چپ فرانکفورت حاصل صنعت فرهنگسازی سرمایه داری است در چپ ما هیچ گاه جایگاه انگلیسی خود را از دست نمی‌دهد.
بنابراین یک شاعر باید به تئوری‌های انگلیسها فکر کند و به سنت ادبی انگلیس فکر کند و از خود بپرسد نقدی که در ایران به راه انداختند و مشاهده‌ای که در ایران از ادبیات مدرن به راه انداختند تا چه اندازه زیر نظر نفوذ منتقدان انگلیسی متعصب و تاریخ ساز و جریان راه انداز بوده است.

و از سوی دیگر به این مسئله فکر کند که پروفوسور هتزفلد آلمانی چه نقشی در باورهای بهار در سبک شناسی داشته است و اساسا پارسیان هند چه کسانی بودند و چه کارهایی کردند.

و باز اینها همه مسائل کوچکی هستند که نباید فراموش کنند
مسائل بزگتری وجود دارد که یک شاعر نباید فراموش کند
از جمله اینکه هیچ گاه سعی نکند که تبدیل به یک شاعر ملی شود و یا بیهوده سعی نکند بر مزار شاعران ملی آنها را تبدیل به بتهای نو اندیشی خود و یا دیگران کند .
و یا اینکه حتی کتاب چاپ کند و عضو کانون نویسندگانی شود که براهنی ادعا می‌کند موسس آن بوده است و سپانلو آن را زیر سوال برد.

بنابراین یک شاعر باید تئوری‌ها را بخواند و نه تنها که فراموش نکند بلکه سراغ اصل آن تئوریها برود و ببیند چه تحریف‌هایی شکل گرفته است .
و چرا جلال ال احمد و ابراهیم گلستان و بسیاری دیگر از حزب بیرون می‌آیند
و چرا ناصر وثوقی اخراج می‌شود.
ویا اینکه چرا بیژن الهی مانیفست حجم را امضا نمی‌کند و چرا به زندگی مخفی روی می‌آورد و مانند بسیاری از راه کوه‌های کردستان خود را به پاریس نمی‌رساند .
و چرا بهرام اردبیلی سرودن شعر را کنار می‌گذارد و تبدیل به طبالی در تبت می‌شود.
و چرا رمبو می‌رود افریقا قاچاچ می‌کند.
و چرا سورئالیست‌ها از چپ فاصله می‌گیرند و به امریکا و مکزیک و برزیل می‌روند.
و به سرنوشت هدایت بوف کور فکر کند که اندره برتون از او تمجید می‌کرد و به این فکر کند که چگونه شد که هدایت بوف کور تبدیل به هدایت حزب توده شد و با ممنوعیت حزب بازی پس از ترور نافرجام چه بر سر هدایت آمد .
و ایا هدایت پیش از انکه خودکشی کند هدایت بوف کور را با یک داس و یک ستاره نکشته بود .

بنابراین یک شاعر باید به تئوریهای مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها و استالینیست‌ها فکر کند و به این مشاهده برسد که چگونه ادبیات حکومتی همه اموال مردم را تسخیر می‌کند و در نهایت هیچ فالانستری را به وجود نمی‌آورد.
زیرا که فالانستر همان الدرادو است با شکلی دیگر و مدینه‌های فاضله جای زندگی شاعران نیستند .
بنابراین به شاعر می‌گویند که فراموش کند و در این جمله چیزی که اهمیت دارد اصل فراموش کردن است و نه خود تئوری
زیرا اگر شاعر فراموش نکند که مخفیانه دارد زندگی می‌کند مخفیانه شعر می‌نویسد و مخفیانه کتاب چاپ می‌کند آنگاه چگونه می‌تواند به خود بقبولاند که شاعر است و این بازی‌های زبانی که راه انداخته شعر هستند .
بازی‌ها و تئوری‌هایی برای یادگرفتن مخفیانه فراموشی و فراموش کردن معنا و فراموش کردن حرف و فراموش کردن گفتن و بیانگری و حتی فراموش کردن روایت
و فراموش کردن نقش تاریخی و بنیادین شعر و شاعر در جهان میان ذهنیت انسان‌ها
از موثوث‌ها ( الواح سنگی که به زبان شعر نوشته می‌شدند ) تا سورئالیست‌ها

۷ مهر ۱۳۹۴
تماس