بهنام بدری » یادداشت » نظریهی بیانگر : بخش دوم
دوری از جهان معنویات فردی، تخیلات و تجربه های شخصی از خداوند و دوری از نفس شاعرانه، در پی روندهای تاریخی و گرایشات قدرت به اقتصادمندی و علمگرایی و فلسفهی حقوقی به تعبیر دستمزدی، شاعر بودن را هدایت کرده است. در این میان، بازندهی اصلی همواره خود شاعر بوده است. او که زمانی در اوج محبوبیت عمومی قرار داشت، به یکباره به موجودی بیفایده برای قدرت تبدیل شد. قدرت موجودی مثل او را دیگر برای ساختن اعتباری آسمانی نمیخواست. شاید برای آن که مردم دیگر با خواندن شاعر تشویق و تهییج نمیشدند و دوران اسطورهها به پایان رسیده بود و برای سر قدرت بودن در بدن جامعه نیاز به دو چشم دین و قانون داشتند. مردم شعر را برای آواز خواندن و رقصیدن میخواستند. مردم شعر را برای دکلمه کردن و شنیدن صدای خود میخواستند و کتاب شعر، هدیهی خوبی برای دوران نامزدیشان بود. شعر و شاعر آن اعتبار آسمانی را از دست دادند و کتابهای دینی و پیامبران جایگزین حقیقتگویی از آسمانها شدند؛ کسانی که توان بیان حقیقت در صورت کلی آن را داشتند و فیلسوفان نیز تا جایی که صورتهای کلی را بر هم نزده باشند، توان بیان کردن حقیقت را داشتند. قدرت، توان بیان کردن حقیقت را از شاعر سلب کرد؛ چون دیگر نمیتوانست هالهای مقدس روی تاج تجسم کند. حادبیانگری به جای تلاش به پرداختن و ایجاد بحران شعر دههی هفتاد و امثالهم به بحرانی میپردازد که گریبانگیر شاعر شده است. شاعر زمانی که فکر میکند باید در شعرش مرکزیتزدایی کند و به این تمرکز کند که به چند شاخهی پر برگ رشتههای معنایی تمرکز کند، به عبارتی، زمانی که میخواهد چند نقطهی ثقل داشته باشد که در جهان چند وجهی یک بینامتنی درختی شکل سطرها و خردهروایتها خود و سخن والایش را پنهان کند، کارش از روی این شاخه به آن شاخه پریدن سطرها میشود و به جای آن که سخن خود را روایت کند و تصویرهای جهان خاص هنری خود را ببیند، از پشت لنزهای کانتی میبیند.
روزگار بسیاری در اروپای مسیحی زمین مرکز کائنات بوده است، اما در شرق نزدیک از همان زمان سومریها و آشوریها و بابلیها و پارسیها زمین به دور خورشید میچرخیده است. بنابراین جای تعجب ندارد که وقتی اروپا از خواب هزارسالهی ژرمنها بیرون میآید، آنقدر در نظامهای فکریشان دچار تعجب بشود. کوپرنیک مرکزیت را از زمین به خورشید انتقال داد و این انتقال تبدیل به نظام فکری نوینی در علم و فلسفه شد. امانوئل کانت در مباحث ذهنیتگرایی انسان در مشاهدهی پدیدهها اعتقاد داشت که هیچ مقولهای نمیتواند از مشاهدات چندوجهی مستثنا باشد. شاهد یا همان مشاهدهکننده میچرخد و مشهود ثابت است مانند ستارگان. نمودهای مجزای یک پدیده، در زمان و مکان متفاوت، از طریق ذهنیت چند وجهی و متعدد به صورت واقعیت عینی پدیده متشکل میشوند و آن را میسازند. کانت یک ساختار جهانی در ذهنیت انسانی فرض کرد که در ورای آن، ذهنیتگرایی فرهنگی را جای داد که اکتسابی بود و هر فردی را قادر به کسب آن میدانست. با تغییر این دو بستر ذهنیتگرایی، خودِ ذهنیتگرایی نیز تغییر میکند. با توجه به قدرت تخیل، انسان میتواند این کار را در ذهن خود به هنگام خواندن متن انجام دهد. نسبیت فرهنگی و نسبیت تاریخی و نسبیت کاربردی در ایجاد علم مناظر یا پرسپکتیویسم نقش دارند. در اینجا تفسیر، تعبیر یا قرائت هر واقعیت یا شعر به موقعیت ناظر و در نتیجه به ارزشها و پیشذهنیت ناظر از وقایع بستگی دارد و در افراد مختلف متفاوت است. تفاسیر متفاوت افراد از معنای یک پدیدهی واحد به واسطهی پیشذهنیتهای خود، تفسیر را ملاک نقد کرد. معنا از قبل در متن تعبیه نشده است و معنا در ذهن آگاه موجودیت مییابد. بحران کانتی از شاعر میخواهد که مقصودی به تعبیر شلایر ماخر نداشته باشد. او معتقد است که معنی را مخاطب میسازد و مقصود را نویسنده.
حادبیانگری نمیتواند بدون مقصود باشد. در اینجا سخن شاعر و مقصود نهایی او در جهان شخصی و تازهای که ساخته است، آن جهان خاص فردی و نگاه حاد او به جهان مثل نقاشیهای اکسپرسیونیستی به همراه احساسات شدتیافتهی عصیانگر او، ذهن و پیشزمینههای ذهنی خاص فوقالعادهی حاد را هدایت میکند. در سنت شعری ما مخاطب از ظن و گمان خود یار و مخاطب شاعر میشود، ولی از درون او آن اسرار یا همان راز شاعرانه را در نمییابد. تلاش مولانا برای نوشتن این بیت موکد آن است که مولانا سعی دارد مخاطب را به سمت آن اسرار هدایت کند.
افراد متفاوت کانتی، در زمانها و مکانهای متفاوت، برداشتهای متفاوتی از یک متن خواهند داشت. نوشتار همچون خورشید در انقلاب کوپرنیکی است و خواننده در تفسیر و تحلیل معنا همچون زمین است و در ادامه، مرگ نویسنده و مقصود مرکزی آن و نقش خواننده در تحلیل معنا پیش میآید.
لکان در توضیح و تفسیر روانکاوی فروید خودِ ناآگاه را همچون زبان دارای ساختار میداند و خودِ ناآگاه را خانهی اصلی برای تشکیل ذهنیتگرایی و زبان میداند و زبان فقط گفتار و نوشتار نیست و از دیدگاه فوکویی، زبان شامل تاریخ، فرهنگ، سیاست و ... میشود. زبان مجموعهای از جهانبینیهای متفاوت است. همان صورتبندیهای دانایی در دیرینهشناسی سخن در هر برههی زمانی. تفاسیر و تحلیلهای معنایی تحت تاثیر پیشذهنیت و ارزشها و ملاکهای خواننده یا منتقد تغییر مییابند. در نقد ادبی با ظهور چنین نظریاتی، انقلابی تحت عنوان انقلاب کوپرنیکی شکل میگیرد که در آثار کانت، فروید، لکان و سوسور به متافیزیک حضور شاعر در شعر یا نویسنده در متن پایان میدهد و به دنبال آن تمامی روشهای تحلیل ، توضیح و تفسیر که مبتنی بر مرکزیتی واحد هستند، تغییر میکنند. به ویژه متن و نوشتار دیگر منبع و مرکز معنا قرار نمیگیرد و تحلیل معنایی متن از مرکزیت ثابت برخوردار نمیشود. هیچ مقصودی در نظر گرفته نمیشود و از آن حالت خودشناسی جدا میشود و عوامل متعدد دیگری در تحلیل معنا مشارکت میجوید.
وقتی که به مرکزیتگریزی در دفتر شعرهای دههی هفتاد نگاه میکنیم و به تلاش شاعر برای ساختن یک کلاژ درهم از چند تصویر جداگانهی بریده شده و نوار شده نگاه میکنیم ـ سطرهایی که در صورت مثل شاخه به شاخه پریدن نوشته شدهاند ـ و به شاعری نگاه میکنیم که فکر میکند نباید هیچ چیزی را روایت کند یا نباید هیچ سخن و حرفی برای گفتن در یک معناسازی و جهانسازی شخصی داشته باشد و نباید زیادی احساساتی شود ـ وقتی که شعر مینویسد، باید به زبان شعر خود بیشتر از معنای آن فکر کند ـ چرا باید فکر کنیم که شعر دچار بحران شده است. آیا منزلت شاعر به عنوان خدای واحد متن ـ همان حکیم سخنی که خداوند در زبان آفریده است ـ ایجاب نمیکند که مقصودی از نوشتن شعر خود داشته باشد؟ در غیر این صورت تفاوت شعری که انسان مینویسد، با شعری که کامپیوتر مینویسد، در چیست؟ آیا نباید شعر انسان از نفسی یا حداقل روانی برخوردار باشد که همه چیز را در رابطه با نوشتن آنقدر دیکته شده و آنقدر دستوریشده نبیند؟ آیا حتا با قبول کردن اینکه ناخودآگاه شعر مینویسد، نمیتوانیم آن جهان ناخودآگاهی را تصور کنیم که شکل فردی شاعر را داراست.
ناخودآگاه در روانشناسی جایگزین نفس شده است، اما ناخودآگاه در یک بیمار روانی با زبان شیزوفرنیک که جملههای بیمعنی را پشت سر هم میگوید که ارتباطی با هم ندارند و معنی خاصی را نمیرسانند، آیا همان ناخودآگاهی است که درجهان شاعرانه و بر روی درخت آگاهی چیزی را از دوردست نگاه نمیکند و تنها شاخهها را عوض میکند. روانشناسی بیشتر علم سلامت عقل است و به کسانی کار دارد که گمان میکند معیارهای عقلانی اجتماعی را زیر پا گذاشتهاند. برای دکتر فروید و یارانش ناخودآگاه فردی است که در درون شما زندگی میکند. نفس نیز درون انسان زندگی میکند و اساسن به خاطر همین تز دکترای یونگ دایرهالمعارف ارواح است و شناخت اسطورهها و کیمیاگری گرایشات کلی او برای ساختن ناخودآگاه جمعی است. در علم فیزیولوژی مغز اعصاب بیشتر تاثیرات رفتاری که زمانی گمان میشد به ناخودآگاه تعلق دارند، به نیمکرهی راست یا همان خنگِ نابغه ارتباط پیدا کردند و ناخودآگاه یک شکل خاصیت مغزی دارد، اما نفس از جنبههای بیشتری از مغز برخوردار است.
نفس شاعر در گذار خود از شعر سه مرحله را به نمایش گذاشته است. مرحلهی اول مقام ماهگونهبودن است. در مرحلهی دوم ما شاهد خورشیدی هستیم که از درون شاعر میتابد و در مرحلهی سوم سیاهچالهای تصور میشود که سعی در ایجاد جهانی هولوگرافیک و سیاهچالهای در روایتها و نمادها دارد، جهانی که ذهنهای مناسب یعنی ذهنهایی که پیشزمینهشان را دارند، به سمت خود میکشد. دیدار با نفس شاعرانه در مرحلهای است که شاعر به درون مرکز خود ـ شاید همان هستهی اصلی روان ـ کشیده میشود و با خود به عنوان خالق در یک جهان هولوگرافیک شخصی سیاهچالهای همهی عناصر زبانی مثل نماد، اسطوره، مجاز مرسل و همهی رشته های معنایی را (حتا در زندگی کاملن خصوصیاش) تبدیل به نیروی شعری میکند. در مرحلهی ماهگونگی شاعران توسط ماه گرفته میشوند. به عبارتی نیروی جاذبهی نفس نیروی جاذبهی ماه را احساس میکند. نفس در مراحل ابتدایی سلوک خود برای شاعر شدن در ابتدا متوجه روشنی درخشان رنگپریده و تاریکی بیپایان میشود که جهانی سیاه و سفید و پیامبرگونه خلق میکند. گردشهای اولیهی جهان ساختی حول و حوالی موضوعیتها و برداشتهای شخصی ذهن را احاطه کردهاند. در یونان باستان، الاههی شعر را ماه میدانستند. الاههی سفید شعر، تابش معناییاش را از وحیهای الاهی خورشید به عنوان خدا میگیرد. نفس در ارتباط با جاذبههای زندگی زمینی قرار دارد و دوران آگاهی شاعر در اطراف زمین به عنوان بدن و در ارتباط با تاریکیهای زندگی انسان بر روی کره زمین است. ماه نمادی از پر و خالی شدن نیروی شعری در این مرحله است؛ نیرویی که حامل پیامهایی از سوی نفس شاعرانه برای شناخته شدن هستند و شاعر در جریان سرکوب یا رهاسازی این نیرو قرار میگیرد و بیشترین موضعگیری شاعر در برابر تاریکی یا همان نیگردو در کیمیاگری است. در مرحلهی خورشیدی شاعر در مرحلهی تکاملی خویش قادر به تابشهای معنیها و برداشتهای فردی میشود و از نگاه خود به طبیعت هستی جهان و خدا ابراز میدارد. تخیل و جهانسازیهایی ورای موضوعات شخصی خود با معشوقهای زمینی در مرحلهی خورشیدی به واسطهی میزان روشنایی آگاهیهای ادراکشدهی شاعر نفس شاعرانه زبان شعری خود را پیدا میکند. فرد شناخت بیشتری از تاریکی و مناسباتش کسب میکند و پرتوهای آگاهی را به اعماق جهانی که ادراک میکند، میفرستد. در مرحلهی خورشیدی رنگها و طیفهای دیگر شکلها و معنیهای زندگی انسان بر روی کره خاکی شکل میگیرند و بر خلاف سیاه و سفید دیدنها و شب تاریک و بی موج را دیدن توان بیانگری به قدرت بیشتری برای عمیق شدن و خیره نگریستن پیدا میکند. در مرحلهی خورشیدی نفس شاعرانه قادر به گرداندن میدانهای نوری روشن شبیه سیارات میشود و نفسهای شاعرانهی دیگر را درگیر روشنایی هویداتر حاد میکند. در مرحلهی خورشیدی نیروی شعر مانند انفجارهای خورشیدی ذهن را در جریان نوری قرار میدهد که از شاعر به سمت عمیقترین تاریکیهای شکبرانگیز میکند و دیگر نمیتواند خود را در هیچ قالبی جز قالبی که خود خلق کرده و خود را برای همیشه در شعر ها گرفتار کرده جای بگیرد.
برای درخشش و خودنمایی، نفس شاعرانه به واسطهی نیروی زایش خورشیدی، زبان و کارکردهای آن را گستردهتر میکند. شاعر زبان را قرنها ساخته است برای این که وجه اشتراکی برای همه باشد و همه بدانند که او چه چیزهایی را دیده است و چه تجربههای شخصی از خداوند که او میشناخت، داشته است، نه این که تنها به زبان خود فکر کند.
آنچ با معنیست خود پیدا شود
و آنچ پوسیدهست او رسوا شود
رو به معنی کوش ای صورتپرست
زانک معنی بر تن صورت پرست
جان بی معنی در این تن، بیخلاف
هست همچون تیغ چوبین در غلاف
تا غلاف اندر بود با قیمت است
چون برون شد، سوختن را آلت است
تیغ چوبین را مبر در کارزار
بنگر اول تا نگردد کار زار
گر بود چوبین، برو دیگر طلب
ور بود الماس ، پیش آ با طرب
مثنوی معنوی
مولانا
سیاهچالهها در کهکشان با آن نیروی فوقالعادهی حاد مرکزگرایی مغناطیسی عجیبی که دارند، کهکشانها و منظومههای ما را احاطه کردند و هنگامی که از نفس شاعرانهای حرف میزنیم که تبدیل به سیاهچاله شده است. از نفسی حرف میزنیم که توانسته است به جهان سیاهچالهها راه پیدا کند و خود نیز جهانی سیاهچالهای است که درنهایت توسط سیاهچالهای بزرگتر بلعیده میشودن در اینجا نبردی با نور یا تاریکی صورت نمیگیرد. همه چیز بلعیده میشود و تبدیل به چیزی در جهان سیاهچالهای ذهن شاعر میشود و مخاطب را در این جهان سیاهچالهای برای همیشه مجذوب آن لحظهی خاص شعری میکند. در مرحلهی سیاهچالهای شاعر با گذار و عبور خود از دل نمادین مرکزیتهای حاد، جاذبهی زبان به فراسوی زبان دست مییابد و در حادبیانگری جهانی در فراسوی زبان وجود دارد که زبان قادر به توصیفات زیادی از آن نیست؛ جهانی که نیازی به زبان به شکل جهان زبانی ما ندارد و هر تجسمی و هر تخیلی میتواند جای واقعیت خشک و اجتنابناپذیر علمی را بگیرد.
در مرحلهی سیاهچاله نفس شاعرانه در ادامهی راه خود از فراسوی زبان، کلمات و ترکیبات خود را به زبان میآورد.
بخش نخست این یادداشت را اینجا بخوانید.