بهنام بدری » داستان » مرخصی اجباری

مرخصی اجباری

اصلا دلیلی نداشت که صبح به این زودی از خواب بیدار شوم از وقتی که از بیمارستان آمدم فقط دوساعت خوابیده بودم آن هم چه خوابی اعلامیه مرگ علی را زده بودند به دیوار مکانیکی ها و من داشتم برای مجلس ترحیمش می رفتم در یک سالن بزرگ که بیشتر شبیه یک سالن عروسی بود با سقف بسیار بلند که روی یکی از دیوار هایش دقیقا دیواری که مقابل در ورودی بود یک مثلث طلایی رنگ بزرگ بود و یک سری لات با کلاه سیاه و کت شلوار سیاه و پیرهن سفید نشسته بودند پشت میز های پذیرایی که دور تادور راهرو را گرفته بود و یکی از ان لات ها با سبیل های در رفته اش به سمت من آمد و گفت که بگم کی اومدن
که من از خواب پریدم و حالا هر کار می کنم خوابم نمی برد انگار چندین و چند ساعت خوابیده ام و هنوز دارم به این فکر می کنم که مگر اعلامیه های مرگ را به دیوار های مکانیکی ها می زدند
تصمیم گرفتم که چشمهایم را ببندم و مثل دستگاهی که دوباره دکمه پلی اش زده می شود خواب دیگری را ببینم اما نشد گفتم به سمت چپ که بخوابم همیشه خوابم می برد اما نشد چشمهایم را که می بستم فقط سیاهی مطلق جلوی نظرم می امد هیچ تصویر و یا هیچ خیالی در سرم به جز سیاهی شکل نمی گرفت
بالاخره از تخت خواب خودم را کندم و انداختم توی دستشویی اما این کار هم بی فایده بود چون وقتی شیر اب را باز کردم صدای خر خر شیر اب در امد که یعنی اب قطع شده است و ما لوله ها ی زنگ زده این شهر بزرگ احتیاج به کمی استراحت داریم و می خواهیم نفسی تازه کنیم
تازه شانس اوردم که زود فهمیدم هر چه دست انداختم قی های کنار چشمم را پاک کنم قی ها تمامی نداشت چسبیده بودند به آن لای پلک ها فرو رفته بودند در چشمم و صورتی که در اینه می گفت باید من را بشوری بدون آب نمی شود

رفتم سمت اشپزخانه که پایم خورد به میز و یک لیوان داشت می افتاد و جیغ می کشید که دستم به دامنش رسید و در خواب بیداری و با چنان سرعتی لیوان را در هوا قاپیدم که میز پیش خودش گفت این مگر در خواب و بیداری نبود و لیوان که مثل زن های فیلم های سیاه و سفید خودش را در اغوش دستهای من می دید خودش را به بیهوشی زد و من بردمش به اشپزخانه کنار ظرف شویی تکیه دادمش به دیوار و با این حال همه حواسم به با قی مانده اب در بطری در یخچال بود
که فهمیدم در یخچال گیر کرده است پیش خودم گفتم حتما به خاطر تعویض لاستیک های درش است و هوای داخل یخچال اجازه نمی دهد
برای همین همه جان باقی مانده ام را اوردم در دستهایم اما در یخچال باز نمی شد
انگار یک نفر از داخل یخچال اجازه نمی داد که در را باز کنم
برای همین نشستم و یک پایم را به کابینت زدم و با همه زورم دستگیره در یخچال را کشیدم و همین کار با عث شد که دستگیره یخچال کنده شود و من با شتاب زیادی سرم خورد به سرامیک های کف اشپزخانه و پشت مغزم اسیب دید واز هوش رفتم در همان سیاهی ممکن که با صدای تلویزیون به هوش آمدم
اول یادم نمی امد که چرا اینجا در اشپزخانه هستم اما بعد به خودم آمدم و از خودم پرسیدم تلویزیون را چه کسی روشن کرده است و برای خودم ثابت شد که یک نفر دیگر به جز خودم در این آپارتمان زندگی می کند
کم شدن پول کیفم به خصوص در این ماههای اخیر خیس بودن مسواکم
و حتی روشن بودن لامپ اتاق خواب در حالیکه من مطمئن هستم که آن را خاموش کرده بودم
اما جرات نداشتم که این موضوع را با کسی در میان بگذارم چون می دانم که چه حرفهایی پشت سرم در می اورند
البته یک بار با دکتر ازخندی که مثلا فوق تخصص اعصاب وروان است به صورت بسته و برای یک بیمار خیالی این موضوع را مطرح کردم ودکتر یک سری حرفهایی به من زد که من را به ترس انداخت که نکند دکتر ازخندی عقلش را از دست داده است چون ما جراحهای مغز هیچ اعتقادی به قدرت های غیر متعارف مغز نداریم
مغز یک دستگاه ساده است وقتی جمجمه با اره باز می شود همه چیزش سر جای خودش است ساقه مخچه کورتکس هیپوفیز در قاعده است هیپوتالاموس بهش وصل است پینه ال در عمق است همه سر جای خودشان هستند مغز ساختار خودش را دارد کار خودش را می کند
یک سری اطلاعات از محیط می گیرد در لوب گیجگاهی تفسیر می کند و بعد ذخیره سازی می کند صفر و یک مثبت منفی سدیم کلر
حالا اینکه مغز یک ادمی که توسط یک شوک بزرگی مثل ضربه ای که به پشت مغز من وارد شد ه بتواند که تلویزیون را روشن کند یا لامپ اتاق خواب را روشن کند بیشتر شبیه یک شوخی پزشکی و یا حتی یک جور جنون مبالغه آمیز است
به هر حال اگر مغز من مشکلی داشته باشد که ندارد من حاضر نیستم که مغزم را زیر دست دکتر رضایی بدهم
مشکل ما جراحان مغز همیشه این بوده است که مغز خودمان را نمی توانیم عمل کنیم و چون به خطرات جراحی مغز اگاه هستیم یعنی اتصالی کرده ها را دیده ایم حاضر نیستیم که مغزمان را زیر دست دکتری بدهیم که من به چشم خودم دیده ام که وقتی از دستشویی بیرون می اید دستهایش را فقط اب می زند
البته شاید این یک وسواس بیهوده ای باشد که من به خاطر تنهایی دچارش شده باشم و مطمئنم که اگر موضوع را به دکتر ازخندی بگویم همین موضوع وسواس را تایید می کند اما اشکالی ندارد چون چه کسی وسواس ندارد و یا نداشته است
اما وسواس ما جراحان مغز با وسواس ادمهای معمولی فرق دارد مثلا یک ادم معمولی چه کار به سلامت مغزش دارد چیزی را فراموش کند عین خیالش نیست
اصلا چه ترسی از المایزر دارد چه می داند که الزایمر با ادمها چه کار می کند هر روز علائم شروع الزایمر را برای مغز خودش بررسی نمی کند
یک ادم معمولی به خودش می گوید انسان فراموشکار است و خودش را خلاص می کند
چرا باید با رویت یک دو بینی ساده به گرفتگی رگهای مغزش فکر کند چرا باید با کوچکترین سردری در اول صبح به افزایش فشار جمجمه ای در اثر رشد یک تومور بدخیم سرطانی در پنجاه پنج سالگی فکر کند
یک ادم معمولی پیش ازانکه به پنجاه وپنج سالگی برسد اصلا درباره پنجاه و پنج سالگی فکری نمی کند
به حالت و تهوع و استفراغ می گوید که من سردی ام کرده بود و خلاص می شود
به تغییرات در شنوایی می گوید از فرط پنجاه وپنج سالگی گوشم سنگین شده است
به بینایی اش می گوید چشمم ضعیف شده است باید بروم چشم پزشکی
اما به تغییرات در صحبت کردنش چه می گوید یک ادم معمولی که در پنجاه و پنج سالگی تومور بدخیم مغزش از نفهمی سلولهای جدید مغزش اغاز می شود
شاید صدای تغییر کرده اش را نمی فهمد چون صدایی که ما از خودمان
می شنا سیم با صدایی که دیگران از ما می شنوند متفاوت است چون ما از داخل جمجمه مان صدایمان را می شنویم
فقط وقتی که مشکلات در تعادل و راه رفتن اغاز می شود سراغ ما می ایند ان وقت دیگر یک ادم معمولی پنجاه و پنج ساله ام می ترسد که نکند بلایی سر مغزش امده باشد اما جدی نمی گیرد
بعد می بیند که رفتارش دارد عوض می شود شخصیتش دارد عوض می شود و شخصیت تومور های مغزی همه شخصیتش را از او می گیرد و توانایی تمرکزش و حتی کنترل اعمالش را تا اینکه صرع و تشنج شروع می شود
ان وقت یک ادم معمولی پنجاه و پنج ساله دیگر بلند می شود می اید مطب من با یک تومور بدخیم اندازه یک توپ بیلیارد و می گوید دکتر من را یادتان می اید
و بعد می بینی که همسایه ات همکلاسی ات رفیق دوران زمین خاکی ات آمده تا مغزش را زیر دست های تو بگذارد
همین می شود که وسواس پیدا می کند آدم مدام رفلکس های رفیقش را معاینه می کند و تورم احتمالی چشمهایش را که از همین معاینه معلوم است که ترسیده اند
همین می شود که آدم شکاک می شود به جواب دستگاه ام ار ای مدام شک می کند می خواهد دوباره ببیند که همه چیز در مغزش تمیز و مرتب است و با ان پرستار سی تی اسکن گلاویز می شود و خودش ازمایش می گیرد
آنژیوگرام می نویسد بلند می شود با خودش می رود آنژیوگرام می گیرد از مغزش ، نمونه برداری می کند از مایع مغزی نخاعی اش و می گوید گفتم یک کم درد دارد
نمونه برداری می کند از بافت مغز رفیقش ، از بافت مغز رفیقش که ادم نمونه می گیرد فکر می کند که دارد بافت مغز خودش را می بیند که مغز من هم الان همین شکلی شده است و یا خواهد شد
وبعد وقتی زیر دست دکتر رضایی عجول می رود چه بلاهایی که بر سر اتصالی کرده ها می اید
به خاطر همین مسائل است که من می ترسم که ام ار ای بگیرم مخصوصا حالا که پنجاه و پنج ساله شدم و حدود ده سال است که انقدر تومور از داخل مغز های مردم بیرون اورده ام که ترجیح می دهم اصلا به تومور فکر نکنم
حتی حاضر نیستم شیمی درمانی کنم اگر روزی بفهمم که تومور بدخیم دارم می روم درست اسلحه را در محل تومور می گذارم و خودم را خلاص می کنم
هرگز حاضر نیستم که مغزم را زیر دست دکترهایی حتی مشابه خودم بدهم
وقتی قرار است بروم دیگر مبارزه نمی کنم چه فایده ای دارد این مبارزه
آن هم با این بدبختی با این گرانی
مثلا می خواهم چند سال دیگر زنده باشم و خانه نشین باشم و تحت نظارت ماه به ماه رضایی که درنهایت الزایمر بگیرم و حتی یادم نیاید که چه کسی هستم
چه مبارزه ای است که ما با مردن می کنیم اصلا چرا ما دکتر ها به وجود امده ایم ما مگر که هستیم که سوگند می خوریم که جان انسان ها را نجات می دهیم
ما دکتر ها همه کافر هستیم همه به خاطر خوردن چنین سوگندی
اما دکتر ازخندی می گوید که این افکار افکار بیماری هستند که به خاطر کار و مشغله زیاد به وجود امده اند
به خصوص دیدن این خواب ها را که در ان اعلامیه های مرگ بیمارانم را می بینم یک جور نشانه های خستگی زیاد در انها می بیند
می گویم که من فقط چند ساعت بیشتر نمی توانم بخوابم و قرص خواب هم اگر بخورم به جای خوابیدن توهم می زنم دکتر
می گوید باید یک مسافرت خارج از کشور بروم باید چند ماه به مرخصی بروم
می گویم اگر چند ماه مرخصی بروم تکلیف علی چه می شود می رود زیر دست رضایی
می گوید دکتر چرا به مریض هایی که خوب می شوند فکر نمی کنید
و من وقتی به مریضانی که خوب شدند فکر می کنم انگار دویست سی سی سروتونین مستقیم به مغزم تزریق می کنم اما با اثری زودگذر
تنها وقتی که به مغز پاک و تمیز فرید هیجده ساله فکر میکنم که ماه به ماه به دیدنم می اید تا شب حالم خوب می شود
دکتر رضایی می گوید چنین کیسی درصد زنده ماندنش ده درصد هم نبود ومن اصلا دست به این مغز نمی زدم
ولی با این حال یک نفر دیگر در این آپارتمان زندگی می کند کسی که اصلا هیچ علاقه ای نه به ام ار ای دارد نه به سی تی اسکن و نه هر نوع نمونه برداری و یا جراحی مغز چون می داند که دارد الزایمر می گیرد
بلند می شوم از کف اشپزخانه دستم را از پشت سرم جلوی صورتم می اورم سرم شکسته است زخم سرم را با دست لمس می کنم
باید جلوی خونریزی را بگیرم الکل در یخچال است در یخچال قفل شده با همان چشم های قی کرده و سر خونی لباس می پوشم باید خودم را به بیمارستان برسانم
یک جراحت ساده است اما نه صبر کن چشمهایم تار می بینند انگار کمی هم دوبینی دارم باید به اورژانس زنگ بزنم
الو اورژانس من دکتر جمشیدی هستم
پشت خط : سلام دکتر حالتان چطور است
خوردم زمین خونریزی دارم از پشت جمجمه
پشت خط :نگران نباشید الان خودمونو می رسونیم
عجله کنید عجله کنید باید زودتر ام ار ای بگیرم باید سی تی اسکن شم
شاید هم باید از بافت مغزم نمونه برداری بشه
پشت خط : دکتر چه بلایی سر خودتون اوردید
فکر کنم تومور مغزی باشه
پشت خط : تومور مغزی گفتین خوردین زمین خونریزی دارین
بله بله خونریزی دارم زودتر منتظرم
پشت خط حتما حتما
چهار دقیقه و سی ثانیه گذشته است و دوبینی من افزایش پیدا کرده احساس می کنم که فشار جمجمه ام بیشتر و بیشتر می شود
با دستمال کاغذی مثلا دارم جلوی خونریزی را می گیرم خبری از اورژانس نشده است تصمیم می گیرم به پارکینگ بروم انجا یک شیر اب است
داخل اسانسور بالا اوردم می ایستم اما تعادل ندارم در اسانسور در دوجهت باز می شود من راهرو سمت چپ را انتخاب می کنم اما محکم می روم درون اینه اسانسور و همانجا پهن می شوم و دوباره سرم از پشت می خورد به لبه تیز دستگیره ها بی هوش می شوم در سیاهی ممکن و می بینم که اورژانس امده و من را پیدا نمی کند
صدا می زنم دکتر دکتر
می ایند من را با خودشان به بیمارستان می برند سرم را بخیه می کنند ام ار ای می گیرم و می فهمم که یک توموربدخیم دارم
حالا اسلحه را گذاشتم جلوی تومور اما تومور می گوید خاک بر سرت تو مگر خودت دکتر نیستی می گویم که چی
می گوید خوب حداقل شانست را امتحان کن
ومن به حرفش گوش می کنم مغزم را می دهم زیر دست رضایی
مثل همیشه تومور را بر می دارد اما من تبدیل به یک اتصالی کرده دیگر می شوم که حتی به حرفهای ازخندی یک لحظه هم فکر نمی کند که می گوید
این بخیه ها ی پشت سرت جای یک شکستگی ساده هستند
هیچ توموری در جواب ام ار ای من وجود نداشته است هیچ عملی روی مغز من انجام نشده است و دکتر رضایی اصلا در آنوقت ایران نبوده است ازخندی عقلش را از دست داده است شاید هم مغز ازخندی زیر دست رضایی رفته است که دوسال برای من مرخصی نوشته است

۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
تماس