بهنام بدری » داستان » شیر بی یال و کوپال

میان یک کنده بزرگ درخت دردل تاریک روشنایی های جنگل یک سگ که تا لنگ ظهر می خوابید کلافه و دمغ با صدای پارس یک سگ ماده از خواب پرید یک نگاهی به سگه کرد و آرام رفت بالای کنده نشست کنده ای که هرخری ازاون می تونست بالا بره
سگ ماده گفت برای چی رفتی اون بالا نکنه ترسیدی سگه گفت ترس نه احتیاط می کنم
سگ ماده هه گفت چی احتیاط مگه تو سگ نیستی من دارم بهت سلام سگی می کنم
گفت معلومه که من سگ نیستم کجای من شبیه سگهاست که زبان سگ ها را بفهمم
سگ ماده گفت شوخی می کنی سگه گفت چه شوخی خیلی هم جدی گفتم من سگ نیستم نمی بینی من یک توله خرس تنهام که مادرم رو شکارچی ها کشتن اما من روی پای خودم ایستادم وهمه موانع روبا تلاشهای جان فرسایم پشت سر گذاشتم من یاد گرفتم ازرودخانه ظلمت ماهی بگیرم سنگ های پوچی را کنار بزنم تا مورچه های زیرش را بخورم تمشکهای ناز بی تاب جنگلی را با حوصله و دقت جدا کنم
سگ ماده هاج و واج مونده بود ودست آخر گفت معلوم هست چی می گی شما مردهاهمتون تعطیلید اصلا خوشم نیومد مثه که خیلی تنها بودی بینم شعر می گی نکنه درویشی تا حالاخودتودیدی نره غول سه من شکم داری کلت اندازه کله خر شده میگی توله خرسم با این دمت بعد شروع کرد به پارس کردن
سگه از بالای درخت با ترس پایین اومد برای اینکه ثابت کنه که یک توله خرسه صداهای عجیب و غریبی از خودش در اورد
سگ ماده اینبار زد زیر خنده و گفت یعنی میگی این صدای خرسه جان من یک باردیگه صدا درآر نکنه پارسم بلد نیستی تو گفتی و ما هم باور کردیم از کی کتک خوردی مثه که خیلی بد خوردی
سگه که انگار وارد یک کابوس شده بود شروع کرد پنجه هایش را روی کنده درخت کشید اما چون با حرص اینکاررومی کرد ناخن انگشت کناری اش شکست دستشو گرفت زیر بغلشو نشست
سگ ماده رفت نزدیکش وگفت ببین با خودت چیکارکردی بدبخت تو سگی این اداها چیه درمی یاری
سگه گفت اگرمن سگم پس چرا توجنگل زندگی می کنم چرا گوسفندها ازمن فرار می کنند
سگ ماده گفت واس اینکه خلی ازخل بازیت درمی رن مشنگی فکر می کنی قشنگی
سگه گفت پس چرا مادرمن خرس بودش
سگ ماده گفت خرس که سگ نمی زاد اگربزاد مردم چی می گن انگاری سرراهی بودی ننت ازترس سگهای نر که می خواستند تیکه و پارت بکنند تو هفت لا قایمت کرده خرس هم بی خبر شب دزدکی زده به ده ، تو رو دیده فکر کرده مرغی بره ای چیزی هستی آوردت تو جنگل
سگه گفت از کجا معلوم که ادمها تورو از تو جنگل نیاورده باشن وقتی که مادر خرست رو کشته بودند
بهت گفتند که تو سگی
سگ ماده چند تا پارس کرد و گفت نه جونم خرس که دم نداره مثل آدمها پنج تا انگشت داره پارس نمی کنه مثل ما دزد نمی گیره من از باغ اومدم همونجا به دنیا اومدم بینم تو اصلن میدونی باغ چیه باغ خونه سگها است یعنی تو یعنی من جنگل مال گرگها و روباهها و خرس ها است
سگ ماده از سر تا پای سگه رو دید زد و تو سرش یک نقشه هایی رو چید تا بفهمه واقعا طرف راست میگه یا نه برای همین در آمد گفت بینم تو اصلن جفت داری نکنه اونم مثل تو فکر می کنه که یه توله خرسه شاید هم یک خرس ماده پیر دلت رو برده
سگه گفت نه نسل من منقرض شده من آخرین نوع خودم هستم من از نسل خرس های دم دارم مگه میمون بادم و بی دم نداریم منم یه خرس با دمم بعد دمشو جمع کرد میان پاهاش
گفت آره جون خودت بینم تو واسچی انقدر گنده ای یعنی دم و دستگات
سگه که خجالت کشیده بود گفت گفتم که من یه توله خرسم من و باید با خرسها ی دم دار مقایسه کنی
سگ ماده گفت بزرگ بشی چی می شی بعد دوباره گفت تو چه نوع سگی هستی که انقدر گنده ای
سگه گفت من سگ نیستم خانم محترم
سگ ماده گفت دهکی گفتی با سگها نگشتی رسم سگها رونمی دونی یعنی طرز برخورد درست سگی را با یک خانم محترمی مثل من بلد نیستی
سگه گفت نه سگ ماده گفت همون برای همینه که چرت و پرت میگی احمق جون
سگه گفت اصلا تو واس چی اومدی اینجا من خواب بودم میموندی تو همون باغ و واق واقتو می کردی
سگ ماده گفت ما برای شکار اومدیم
یهو رنگه سگه پرید اما راستش سگ ماده دروغ می گفت چون اون یک سگ شکاری نبود توی باغ هیچ سگ نری طرف اون نمی رفت چون زیادی مبادی آداب بود ونر ها رو کتک می زد اخلاقش مثل مرد ها بود برای همین تنها بود بعضی وقتها که در باغ بازمی موند به خیال خودش می رفت شکار، می زد به جنگل و می گفت هر چی شد شد
سگه که از همه جا بی خبر بود دست و پاشو جمع کرد وگفت پس برای شکاراومدی شکارچی ات کو گفت شکارچی اونوره کوهه سگه گفت تو چرا اومدی اینجا بقیه سگها کجان
راستش سگ ماده گم شده بود تو جنگل نمی دونست چی بگه یهوازدهنش پرید که بقیه سگها پیش شکارچی اند سگه گفت توهم بوی خرس رو دنبال کردی تا به من رسیدی
سگ ماده گفت نه تو چقدر خرفتی توخرس گنده توسگی یک سگ نر زیادی بزرگ خجالتی و دوست داشتنی با یک دل کوچولو اما وفادار بعد رفت طرف سگه گفت توله خرس من می شی
سگه که نمی دونست چه خبره چون تا حالا زن ندیده بود به خودش گفت اگر شکارچی داره میاد بهتره تا وقت هست برم کوه لای تخته سنگ ها قایم بشم بدون اینکه حرفی بزنه راهشو کشید و سمت کوه رفت سگ ماده که معنی این کار سگه رودرک نمی کرد فکر کرد یا یارو دیگه خیلی مرخصه یا داره ادا در میاره اما به خودش گفت یه کاسه ای زیر نیم کاسه است
سگه هیچی نمی گفت وآرام آرام مثل یک خرس تو تاریک روشنایی های جنگل راهشو می رفت و مدام سرشو اینور اون ورمی برد و صداهای عجیب درمی آورد
سگ ماده گفت تو می دونی بلوغ یعنی چی کوچولو
سگه گفت بلوغ یعنی به سر رسیدن سگ ماده گفت به سر رسیدن ! به سر چی رسیدن
سگه گفت یعنی به سر رسیدن بچگی خامی یعنی عاقل شدن سگ ماده گفت آهان باریک ا.. سگه که بالاخره یه چیز خوب از دهن سگ ماده شنیده بود ادامه داد که یعنی فکر کردن و به نتیجه رسیدن در این جهان سوالهای بی حساب و کتاب و حتی بی جواب اما من هنوز کلی سوال دارم که به هیچ نتیجه ای نمی رسم سگ ماده گفت زکی بزاریه جوردیگه بپرسم تو میدونی بلوغ جنسی چیه میدونی بلوغ رو جسم و روان چه تاثیری می گذاره
سگه گفت نه مگه من زنم سگ ماده گفت استاد بزرگ خوب رو مردها هم تاثیرمیگذاره یعنی می خوای بگی دم و دستگات با اون هیبت تعطیله نکنه خواجت کردن
سگه دوباره خجالت کشید و گفت من هنوز یه توله ام این حرفها برام زوده سگ ماده گفت جان من
سگه دوباره خجالت کشید و از روی خجالت نمی دونست چی باید بگه یا اینکه چیکار کنه اول فکر کردسگ ماده داره گولش می زنه تا ببردش پیش شکارچی اما تو سرش انگار یک حس عجیبی بود برای همین به خودش گفت که باید بره پیش شیر دانا اما سگ ماده رو چی کار می کرد چون هر جا می رفت دنبالش میومد
گفت چرا دنبال من میای سگ ماده با پررویی گفت می دونی تو برام خیلی جالبی راستش دوست دارم باهم بیشتر آشنا بشیم
سگه گفت با یه توله خرس خجالت نمی کشی سگ ماده گفت عاشقت شدم یعنی نمی فهمی سگه که تا حالا از زبان هیچ کس چنین جمله را نشنیده بود چنان هراسان شد و حول کرد که بی اختیار شروع کرد به دویدن اما چون مثل یک خرس می دوید سرعتش خیلی کم بود و سگ ماده دور وبرش میومد و می گفت لازم نیست از من فرار کنی من که نمی خورمت دوست دارم
سگه گفت تو سگه شکارچی هستی اومدی من را فریب بدی ببری تو تیر راس تفنگش
سگ ماده وایستاد و گفت شکارچی کدوم شکارچی
سگه گفت همون که پشت کوهه وهمچنان می دوید ودور شد
اما سگ ماده دیگه ناامید شد احساس کرد بازم خراب کرده داد زد حداقل بگو رودخانه کدوم طرفه
این رو که گفت سگه وایساد پیش خودش گفت نکنه گم شده اما بعد گفت سگها که گم نمی شن بو می کشن و بو می کشن بالاخره خونشونو پیدا می کنن
اما بعد گفت اینها همه نقشه است تو همین کش و قوس سگه ماده بوی شیردانا را که درواقع یک کفتار بود به مشامش خورد و شروع کرد به پارس کردن
شیر دانا بدون اینکه به روی خودش بیاره وایساد و به سگ ماده زل زد بعد از یه مکث کوتاه درآمد گفت خون خودتو الکی کثیف نکن شاپرک بی پر
اما سگه ماده خواست که هجوم بیاره کفتار اول فکر کرد حوصله درگیری نداره بعد گفت که توله خرس بی پناهه برای همین یک صدای ناهنجاری از خودش در آورد که سگ ماده رو به جای اینکه بترسونه به تعجب و حتی شاید حیرت وا داشت سگه ماده با چشمهای گرد شده گفت تو چی میگی
سگه که شیر دانا رو دید رفت کنارشو یه نفس راحتی کشید گفت شیر دانا به دادم برس شکارچی با سگ هایش دنبالم کرده
سگه ماده گفت شیر دانا و زد زیر خنده شیر دانا گفت زغنبوت به چی می خندی
گفت شما ها خلین همتون شیر دانا گفت و جناب عالی هم حتما عقل کل هستید که دنبال یک توله خرس بی پناه افتاده اید
سگ ماده رو به سگه کرد وگفت احمق اون یک کفتاره باید تیکه و پارش کنی وگرنه می کشدت سگه گفت نه اون استاده
و رو به کفتار کرد و گفت ببخشید استاد من به جای این زن از شما معذرت می خواهم
کفتار گفت گمان نکنم شکارچی ها چنین سگ بلهوسی را انتخاب کنند تو مطمئنی که او یک سگ شکارچی است دقیق به چشمهایش نگاه کرده ای که چه زیبا هستند
سگ ماده گفت هی یارو حواسم هست چی زرزر می کنی ها
سگه گفت استاد ببخشیدش دوباره ببخشیدش نادان است نمی داند چه می گوید
کفتار گفت شایدهم تجاهل می کند
سگه رو به سگ ماده کرد گفت در تمام زندگی کوتاهم خدا را شکر کرده ام که چنین استادی را درسر راه من قرار داد استادی که راه و رسم زندگی رو به من یاد داده طریق سلوک در هفت آسمان
من از او آموختم که از روی ظاهر قضاوت نکنم من از او آموختم که با طنم را پیدا کنم ای ملعون
سگ ماده گفت پس اینطوربعد پیش خودش گفت که باید برود چون زورش به یک کفتار نمی رسد اما دلش پیش سگه گیر کرده بود و می خواست هر طور شده این جنس آکبند را مال خودش کنه
سگ ماده تصمیم گرفت تا واقعیت رو با کفتار در میون بذاره برای همین خواست به کفتار ثابت کنه که کفتار داره از زیر بار کفتار بودن فرارمی کنه اما طبق عادت همیشه از جای بدی شروع کرد
رو کرد به کفتار و گفت تو میگی که شیری اما ظاهرت یک کفتاره و این سگ هم یک توله خرسه درسته اگر تو شیری پس یال و کوپالت کو
کفتار گفت تو هم می گی که هم درظاهرسگی وهم درباطن
سگ ماده گفت سوال رو با سوال جواب می دی یعنی قبول داری که ظاهرت یک کفتاره
کفتار گفت ظاهرم یک شیربی یال و کوپاله اما باطنم شیر بیشه سخنه
سگ ماده گفت پس باطنت هم شیره بی یال و کوپاله حالا بگوببینم اگر تو شیری خودت شکار می کنی یا مرده خوری زنها تو می کنی
کفتار گفت من هم خودم شکار می کنم هم مرده خوری دیگران رومیکنم درهیچ کدام نقصی ندیدم
تو چرا به این جنگل امدی برای مرده خوری یا برای شکارجفت
سگ ماده که انگار لحظه ای با خودش در خیالبافی شکار مواجه شده بود بدون آنکه به روی خودش بیاورد گفت من گم شدم روز ها و شب ها توی یک چهار دیواری گم شدم خوب ادم خسته میشه نمیشه
کفتار و سگه گفتند نه نمیشه سگ ماده گفت چرا نمیشه خوبم میشه وقتی در باغ باز میشه انگار تازه دنیا شروع میشه وقتی توی باغم احساس می کنم تو یه زندانم
کفتار گفت ما همه گرفتار شدیم خانم سگه گفت اما من اگر همه روز و تو کنده درخت بخوابم خیلی خوشحال تر از روز هایی ام که باید ماهی بگیرم آخه من یک روز شکار می کنم سه روز استراحت
سگ ماده گفت جفت که تا دلت بخواهد ریخته اما کو اون نری که نر باشه نامرد نباشه شب ها از دم معرکه گیری وپرسه زنی و بزن بزن مست و پاتیل کنار حوض ولو نشه تو چرا جفت نداری یار نداری کفتار گفت اولا که یارمن دلدارمن روی زمین نیست دوما که نسل من منقرض شده به قول شاعر جفتی نمانده دیگر بعد هم شیری مثل من جفت می خواهد چکار جفت مزاحمته خانم باید رها کرد
سگ ماده گفت تو فرار می کنی از خودت آنوقت اسمش را گذاشته ای باطن شیری من مطمئنم این باطن شیری که تو میگویی فقط زاییده بزدلی ات در مبارزه با کفتار های نر زورگو است که همه ماده ها را تصاحب می کنند خودتو زدی به کوچه علی چپ یه مشت جماعت و گیر اوردی همه مثل خودت خل و چل هی می گی من شیر دانا ام باطن و ماطن
کفتار گفت گفتم که من شیر بیشه سخنم سگ ماده گفت اگر اینطوره منم آهوی دشت ختنم سگه که پیش خودش فکر کرد که کفرش همه ایمان شد گفت تا باد چنین بادا
سگ ماده رو به سگه کردو گفت مرده شور جفتتون رو ببرن که نه لیاقت سگ بودن رو دارین نه لیاقت کفتار میدونی چیه شما جفتتون موش کورین که فکر می کنین عقابین آخه جونم تو کفتاری کفتار بیابونی اینجا تو جنگل چی کار می کنی دلت واسه بیابون تنگ نشده واسه پرسه زدن زیر نور ماه دنبال یک جسد یا یه نیمه جون راستی رودخانه کجااست من باید برگردم دیگه
اینو که گفت کفتار به شکی از وجود باطن خودش گرفتارشد گویی که انگار جسم و جان انکار کرده اش بازگشته بود
برای همین تصمیم گرفت که پیش چوپان بروند و چندین سوال گره خورده را با خود ببرد چرا که اومدن کفتار به این جنگل زیرسرچوپان بود که یک روز یک گله گوسفند روتوبیابون به امان خدا رها کرد در حالیکه مدام می گفت بروید بروید شماها آزاد هستید ای بندگان من بروید که در امان من هستید
و همانجا بود که حیرت کفتار شروع شده بود که چگونه یک آدمیزاد می تواند انقدر حال به گله کفتاران بدهد و از این حیرت در عجب بود و مخفیانه چوپان و خرش را دنبال کرده بود تا اینکه به این کوه و این جنگل رسیده بود که چوپان در قله آن مدام آغل می ساخت در حالیکه چند بز کوهی بیشتر نداشت مدام آغل می ساخت و در آغل زندگی می کرد
برای همین رو کرد به سگ ماده گفت خاموش باش ای دهان شیطانی که تو فرستاده شیطانی بگو به شیطان که من از کفتاری دست کشیدم که کفتاری عجز می آورد ومن از کفتاری خودم عاجز بودم عجزی چنان عظیم که کس را یارای به دوش کشیدن مصائب آن نیست تا اینکه یک روز که از گله دور شدم تا با خودم خلوت کنم از خدا خواستم که اگر می تواند مرا از کفتار بودن معاف کند که طاقت کفتاری دررگهایم نیست که بوی مردار و کشته های بیابان چنان سنگین است و چنان در دماغ آدم میماند که بوی زندگی خاموش می شود و بوی مرگ در سرم می ماند و میل زندگی نداشتم
اما عجول بودم و نشانه ها را نمی دیدم تا اینکه از خدا یک گله گوسفند زنده خواستم و چند شبانه روز گریستم تا دعایم مستجاب شد و چوپانی را در بیابان دیدم که گله گوسفندانش را رها کرد
پس سر تسلیم فرود اوردم و چوپان را نشانه خدا دیدم که ما گوسفندان را در بیابان رها کرده تا خویشتن را از نفس دنیایی خود رها کنیم و دوباره خود را بشناسیم حالا تو هم این فرصت را داری که به دیدار نشانه خدا بیایی و از او طلب امرزش کنی تا به دیدار خودت نائل شوی
و بعد بدون انکه چیزی بگوید به راه افتاد و سگه پشت سرش سگ ماده گفت تو نمی خواهی قبول کنی که یک کفتاری باشه هر جور که دوست داری فکر کن اصلا به من چه
کفتار و سگ به راهشون ادامه دادن و داشتند دور می شدند که سگ ماده بلند پرسید رودخانه کدام ور است اما بعد به هوای سگه پشت سرشون راه افتاد پیش خودش گفت نکنه بلایی سرم بیارن کجا دارم میرم
اما انها همینطور می رفتند و به پشت سرشون هم نگاه نمی کردند می رفتند و می رفتند دو تا دره که می رفتند تو دوتا رودخانه دو تا رودخونه که می رفتند تو دو تا آبشار تا اینکه رسیدند به رسیدن به یک شیب تند همانجایی که یک عقاب را دیدند که نشسته روی یک سنگ و نگاهش می رفت به ته دره
کفتار و سگه رد شدند از عقابه بدون این که حرفی بزنند اما سگ ماده رفت طرفه عقابه عقاب هیچ تکونی نخورد سگ ماده گفت چیه لابد تو هم یک گنجشکی عقاب گفت ای کاش گنجشک بودم سگ ماده که از کوره دررفته بود گفت بدبخت تو یه عقابی همه دوست دارن یک عقاب باشن
عقاب گفت ای کاش یک عقاب بودم سگ ماده گفت هستی این در دیونه ها رو ول کن تو یک عقابی من صد در صد بهت تضمین میدم که یک عقابی
عقاب گفت اما عقاب ها بالهای بزرگ دارند بالهایی که می توانند تا ته اسمان پرواز کنند
سگ ماده گفت خوب اینا هاش این بالهاتن نمی بینی
عقاب گفت نه من کور مادرزادم من کورم نمی بینی چشم ندارم
سگ ماده گفت ایناهاش این چشمهاتن می خوای کورت کنم تا بفهمی کوری یعنی چی
عقاب که انگار ترسیده بود و به خودش اومده بود یهو پرواز کرد در حالیکه می گفت گفتم که من کورم فقط یک کورم کور مادرزاد می فهمی کورمادر زاد سگ ماده گفت اگر کوری پس چطوری پرواز می کنی عقابه دیگه هیچی نگفت و رفت
سگ ماده که از سگ و کفتار عقب افتاده بود به خودش گفت نکنه دارم خواب می بینم
اما بعد خیلی زود فهمید که بیداره چون یک سنگ از زیر پاش دررفت و نزدیک بود بیفته
کفتار و سگه زودتر رسیدن به قله چوپان داشت برای خودش نی می زد و بز هایش بیرون آغل بودند
چوپان از دیدن کفتار خوشحال شد گفت چقدردیرکردی
کفتار به یکباره از چوپان پرسید تو جفت نداشتی چوپان گفت دنبال چه هستی کفتار گفت دنبال این که بدونم تو زن و بچه داشتی یا نداشتی
چوپان گفت زن نداشتم اما بز ها یم را به اندازه بچه هایم دوست دارم نمی توانم رهایشان کنم ظاهرا آنها بز هستند اما در اصل مثل بچه های من هستند
سگه گفت شما چرا دراین قله تنها زندگی می کنید چوپان گفت نسل ادمهایی مثل من منقرض شده است و من آخرین چوپانم
چوپانهای امروزی همه ظاهرا چوپانند اما در باطن همه گرگند هیچ مهری به گوسفند هایشان ندارند
کفتار گفت پس چرا رهایشان کردی چوپان گفت که آزاد باشند کفتار گفت در بیابان چوپان گفت اری در بیابان جایی که هیچ چوپانی پیدا نشود
کفتار گفت مگر چوپانها چه کارشان می کنند چوپان گفت می بندنشان در آغل کفتار گفت خوب ببندند بیرون هم می اورنشان
چوپان گفت بیرون نمی اورندشان می بندشان به روش های علمی پروار در یک فضای کوچک
تا از راه رفتن در صحرا لاغر نشوند چون صحرا خشک شده از بس که گوسفند به خودش ندیده
از بس که پشکل به خودش ندیده از بس که پشگل گران شده و با این حال عاری از گندم شده
غذای گوسفند ها شده ذرت آسیاب شده که وزن بگیرند کسی نیست بگه پس کی دشت ها رو کود می ده تا سبز بشن ما آدمها چی کار کردیم گوسفند ها رو گول زدیم که بیان با ما زندگی کنن که گرگه نخوردتشون کم کم همه گوسفند ها رو از طبیعت کشوندیم تو آغل هامون
خوب اینها یک کاری تو طبیعت می کردند نمی کردند
خود شما تا زمانی که کفتار بودین چی کار می کردین تو طبیعت
کفتار با بی میلی گفت مرده ها رو می خوردیم آقا
چوپان گفت طبیعت همینه همه یک کاری دارن این طبیعته پدران من همه چوپان بودند من هم چوپان بودم گوسفند ها م را می بردم چرا اما یه روز در امدن گفتن ممنوعه منطقه نظامیه مین داره فشنگ داره بمب داره یک روز دیگه گفتند خشکسالیه یک روز دیگه گفتند گرگ ول کردند محیط زیست بشه منابع طبیعیه خوب گوسفند منابع طبیعی نیست نباید تو محیط زیست باشه اگر اونجا محیط زیسته محیط ما چیه محیط مردنه یا محیط شبیه زیسته
منم گوسفندامو تو بیابون ول کردم که تو محیط زیست باشن که حداقل یک چوپان واقعی باقی بمونم و فقط شبیه چوپان ها نباشم که دست کم دشت برای یک سال هم شده کود ببینه به خودش گوسفند ببینه به خودش که حداقل یک گله گوسفند توسط یه چوپان به طبیعت برگرده که فردای فردای روز طبیعت در نیاد بگه که گوسفندامو ازم گرفتین صحراهام خشک شد خاکم و ریختم روی سرخودتون و محیط زیستتون
سگ ماده که خیلی وقت بود رسیده بود و گوش وای ساده بود و به حرفهای چوپان گوش می کرد پشت یک سنگ قایم شده بود و سرتا پای چوپان و حرفهاش را گوش می کرد
با خودش می گفت یعنی این و من کجا دیدم قیافش خیلی آشناس بوی گند پاهاشو خشتکش آشنا است نوع حرف زدن و ان ریشها و موهای فر خورده که مثل پشم گوسفنده
سگه تحت تاثیر حرفهای چوپان قرار گرفته بود و کم مونده بود دست بزنه اما به خودش می گفت که توله خرس ها که دست نمی زنند برای همین گفت چرا گوسفنداتو نفروختی بری شهر ول کردی اومدی اینجا تک و تنها
چوپان گفت اخه یک چوپان توی شهر درندشت چیکار کنه که دلش نگیره جانم بعد هم شهر مگه محیط زیسته
اما کفتار که قادر به درک روابط علت معلولی مغزش نبود پیش خودش فکر میکرد که فریب حرفهای یک چوپان دیوانه را خورده است و هرگز نمی تواند از ذات کفتاری خودش دست بکشد و آن را انکار کند چون اتفاقا مشکل او با محیط زیستش بود این درحالی بود که چوپان از محیط زیست خودش حرف می زد و از ذات و کار چوپانی خود دست نکشیده بود بلکه یک چوپان ایده آلیست بود و همین حرفهای ایده آلیستی چوپان شک های بیشتری به دل کفتار انداخته بود که چوپان فقط یک نشانه بود
و چون سگهای ماده حس های فوق العاده قوی در درک ضمیر درون اشخاص و صداهای فکر اطراف دارندبا جستی بلند و پیروزمندانه از پشت سنگ پرید بیرون و گفت
این بود نشانه خدای تو پشگل برای دشت های سبز
چوپان به خودش آمد و با دیدن سگ ماده او را شناخت از قضای روزگار سگ ماده سگ داماد خاله زن چوپان بود که مردی جا افتاده و باغبان بود که یک نون بخور ونمیری از جان کندش روی زمین های مردم بدست اورده بود و این باغ هم از پدر بزرگش رسیده بود که هیچ رقمه به خاطر آبرو توی محل نمی توانست آن را بفروشد یک نان کمی هم می داد که بین خواهر برادر هایش تقسیم می کرد و شش تا پسر داشت که رفته بودند شهر کار کنند و همیشه نسبت به این بذر و بخشش ها معترض بودند اما چیزی نمی گفتند و شده بودند الگوی جوانهای روستا
برای همین چوپان وقتی سگ ماده را دید که اینطوری با کفتار صحبت می کند فهمید که تشت رسوایی اش فرو افتاده است و همین حالا هست که دیگر کفتار بزهایش را بکشد برای همین بزهایش را می خواست به هر بهانه ای به آغل ببرد وهرکدام را دریکی از اغل هایی که ساخته است پنهان کند
کفتار به سگه ماده گفت خدای من طبیعت است و سبز شدن صحرا های خشک شده را دوست دارد
جایی که سرسبزی باشد مردار و جسد کم می شود در نتیجه کفتار کم می شود
سگه ماده گفت شاید همشون شیر دانا می شن درست گفتم کفتار گفت نمی دونم
سگه گفت آدمها که انقدر مهربان هستند چرا خرس ها را می کشند چرا از خرس ها متنفرند چرا هیچ کس چوپان خرس ها نیست
چوپان سراغ بزهاش رفته بود و آنها را به بهانه اینکه داره بارون می گیره می برد تو اغل و می گفت بز ها از باران بدشون می آید
کفتار گفت می بینی مثل یک پدر می شناستشون و ازشون مواظبت می کنه
سگه ماده گفت آره می شناسمش می دونی چرا چون اون بچه دار نمیشه اجاقش کوره
اول می گفتن که زنش مشکل داره رفتن شهر گفتن مرده مشکل داره دم و دستگاش غر شده بعد هم کو ابر که باران بیاد
کفتار که این رو شنید رو کرد به چوپان و گفت راست میگه چوپان گفت ابرها تو افقند دارن میان
کفتار گفت تو زن داشتی چوپان گفت نذر و نیاز کردم با خدا گفتم اگر یک بچه فقط یک بچه به من بده نصف گلمو جلو دسته سر می برم اما نشد دوا درمون کردم جواب نداد هر کاری بگی کردم تا اینکه یک روز که جواب ازمایش ها اومد همه فهمیدن که مشکل از من بوده منم سوارخرم شدم و زدم به دشت و صحرا هی رفتم هی رفتم غروب شد بازم رفتم شب شد بازم می رفتم تا اینکه زبون بسته به حرف افتاد و گفت آقا کجا داری میری پدرمنودرآوردی
من همونجا وای سادم ببینم درست شنیدم زدم به شکمش اما راه نرفت و گفت اقا به خدا این ره که شما می روی به شکم گرگ ها و کفتارها است جان مریم گلی خاتونت برگرد
گفتم من بر نمی گردم می خواهم بمیرم دیگر گفت شما می خواهید بمیرید بنده چه گناهی مرتکب شده ام شما صاحب من هستید اما جان من که دست خدااست نیست
و من همانجا سر خرم را کج کردم که بر گردد اما در میانه راه خر تشنه اش شد و ما مجبورشدیم که تا چشمه برویم در چشمه زنی با مو ها و یک لباس بلند سبز رنگ مروارید دوزی شده با یک پرنده روی شانه اش سمت ما آمد و سلام گفت پرسیدم این وقت شب اینجا چه می کنی شوهرت کیست گفت من فرشته ام
گفتم پس چرا شبیه زن هایی گفت از روی ظاهر م می گویی گفتم اگر فرشته ای بالهایت کو
رو به پرنده اش کردو گفت فرشته های بالدار و هر دو خندیدند همانجا بود که من به زمین افتادم و از فرشته خواستم که من را درمان کند فرشته گفت گوسفندهایت را نذر طبیعت کن و برو و برای ارواح چهار پایان درقله سه کوه آغل بساز و هفت سال روی قله ها زندگی کن بعدش هم غیب شد
کفتار گفت همه اینها را از من پنهان کرده بودی چوپان گفت من ظاهرم را پنهان کرده بودم
سگه که در کل ادراک ذهنی اش ترک خورده بود به خودش گفت نکنه من هم یک آهو باشم
شاید هم یک سگ باشم کی میدونه
از کفتار پرسید تو چی رو از من پنهان کرده بودی این که یک سگم درست می گم
سگ ماده فرصت رو غنیمت شمرد و گفت اره موضوع همینه عشق من
سگه به سمت کفتار هجوم اورد و گفت تو به من دروغ گفتی اما کفتار با یک بدل مناسب پهنش کرد روی زمین در این لحظه رعد و برق زد برای همین سگه وقتی خورد زمین دیگه هیچی نگفت کفتار هم چیزی نگفت حتی چوپان هم چیزی نگفت سگه ماده می خواست یک چیزی بگه اما پیش خودش گفت چی بگم آخه برای همین رفت سمت سگه دستشو گرفت و راه افتادند راه افتادند و بوکشیدند وبو کشیدند اما باران گرفته بود و انها همینطور از روی شانس یا یک جور حس سگی رسیدند به رودخانه از این رودخونه به اون رودخانه تا بالاخره یه روز به باغ رسیدن اما سگه هیچ وقت واق واق کردن و یاد نگرفت
چوپان تو یک شب سرد زمستون بالاخره به خونش برگشت درحالیکه کنار راه یک بچه تو یک قنداق زربافت پیدا کرد ه بود اما چوپان هیچ وقت اونو مثل بچه خودش نمی دونست و همیشه برای بزهاش بیشتر وقت می گذاشت اما کفتار ترجیح داد تو همون سکوت همون جا تو جنگل بمونه و شیر دانایی باشه که داره منقرض می شه

۲۲ فروردین ۱۳۹۵
تماس