بهنام بدری » شعر » تو فقط یاد گرفتی که خودت را شکنجه کنی

تو فقط یک بچه بودی 
یک بچه فوق العاده با هوش 
برای همین سوالهای زیادی داشتی 
نوشتی فکر می کردی چیز هایی را می بینی 
که دیگران نمی بینند 
پیرمردی که می پرسیده 
کجا دفنت کنم 
خاک را که می کندی خونی پر از کرم بیرون می زده 
روی سقف همیشه کلی چشم جادوگر بوده 
بچه های مذاب روی کوههای برف گرفته قل قل می خوردند 
یک زن و شوهر مدام می خواستند ببرندت 
لب های رادیو خشک و پوست پوست شده بودند 
سوت قطار می کشیده و چشمک می زده 
یک گوزن در حال موتور سواری دیدی 
که شاخش پر از لامپ های چشمک زن بوده 
کاغذ های رنگی می ریخته در هوا 
اسمان هم که یکبار تلوزیون دیدی و کانالش را عوض کردی 
تا برنامه کودک پخش کنه 
اما یک آهو از روی یک بوته پریده و آسمان خاموش شده 
در یک نقطه سفید 
یک بار هم که یک دکمه تبدیل به یک پینه دوز شده وروی دیوار غرق شده 
اما از همه بدتر اینه که دوباره نوشتی فکر می کنی که 
آنها یک هشت پا در سرت گذاشتند 
همانها که از قبر درآوردندت 
و مغزت را دستکاری کردند 
تو هیچ فرقی نکردی 
مطمئن باش که آنها وجود خارجی ندارند 
کسی ترا دفن نکرده 
حالا احساسی مبهم از یک بی خود پنداری عمیق داری 
با خوردن یک سوپ چندش آور مرغ 
که مزه نوک مرغ به خود گرفته 
احساس می کنی که پشت پوست شکمت 
قرص ها مشت می زنند 
یا استخوان پایت را دریل میکنن تا راه نری 
یا دست هایت چوب می شوند و از کار می افتند 
اینها همه حالت های طبیعی هستند 
البته برای یک بیمار که برای خوب شدن لجبازی می کنه 
نوشتی صبحانه امروز 
کمی سردرد شدید 
به خاطر خواب رفتن پاهای هشت پا در ناحیه گیج گاهی 
و نه بخاطر روز بسیار سرد
هوای کثیف عدم تحرک 
و بیکاری در زیر پتو تاعصر که 
پاهای هشت پا روی اعصاب مرکزی رژه نروند 
که یک وقت هشت پا ی ناراضی 
دستش را در معده ات فرو می کند 
این جمله را چند بار نوشته ای 
اما یکبار به روی خودت نمی آوری 
که آن هشت پای خیالی 
خود تو هستی 
یا اینکه یاد نگرفتی که زیر خاک خونی وجود ندارد 
یاد نگرفتی که چشم بدون صورت فقط یک نماده 
از یک میل سرکوب شده است
نه 
از روز اول هیچ تغییری نکردی 
برای همین باید این قرص ها رو بخوری 
تا اینکه بفهمی که آن زن و شوهر را پیرمرد دفن نکرده 
مطمئن باش که هشت پا را 
فقط خودت 
برای همیشه میتونی از ذهنت پرت کنی بیرون 
نه این قرص ها 
پس معطل چی هستی 
یک کم به خودت بیا 
یک کم تلاش کن 
بکشش بیرون 
نابودش کن 
خودت را نجات بده 
تو میتونی مطمئن باش 
اما نه صبر کن 
تو داری با صورتت چی کار میکنی 
نه این کار را نکن 
صبر کن 
طرف من نیاورش 
از من دورش کن

۹ آذر ۱۳۹۵
تماس