بهنام بدری » شعر » اعترافات ویراف

 



هفت خواهر داشتم  یکی از یکی گل تر اما خیلی احساساتی
فوق تخصص پوست و زیبایی
هفت شهر عشق روی خط زلزله 
با کمربند جبار بزرگ شده بودند
 با پر بالشت بزرگم کردند
صبح ها قبل از طلوع آفتاب بیدار می شدند
سر یک شیر برنج درست کردن
انقدر سرو صدا می کردند
که مثل یک شیر می غریدم بر سر آن ها
روزی هزار بار روی صورتم ماسک می گذاشتند
ماسک های شیری بیداری
 شیر و عسل  ، شیرو خامه و ارد نخود ،  شیر و ریحان ،  شیر و زردچوبه با گلاب به روش مادر که چه زود از میان ما رفت مثل پدر
بعد مثل دیوانه ها به جان جوش های صورتم می افتادند
چوب صندل می مالیدند روی جوش هایم
جوش برای انها شر مجسم بود
شری که بر صورت قدیسشان افتاده بود
به صورتم گلاب می پاچیدند
تا قدیسشان را پاک کنند
موهایم موهای من نبود
موهای قدیسشان بود
موهای قدیس ، روزها روغن نارگیل می خواست 
شبها قبل از خواب ، روغن آمله
قوانین پوچ خواهری دیوانه ام می کرد
غذاهایشان انقدر فلفل داشت
که تقریبا ما فقط فلفل می خوردیم
انقدر فلفل خورده بودم و ضعف کرده بودم
که ضعف کردن و گرسنگی را
فراموش کرده بودم
شب ها خواب فلفل های رنگارنگ را می دیدم که دنبال یک قدیس می کردند
چه کار باید می کردم با این همه خواهر هندی


ظهر ها  بادم می زدند
تشت طلا زیر پای قدیس  می گذاشتند
چهارده دست می شستند
بت طلایینی را که من بودم 
ولشان که می کردی می خواستند
بی هوا شاش گاو روی سرت بریزند
مثل شیر می غریدم تا پاک نشوم
اما انها از من می خواستند که همیشه  مثل یک پسر بچه  باشم
که تبدیل به فیل خواهد شد 
میگفتند پاک نیستی
گوش هایت هنوز کوچکند
عاج در نیاورده ای
خرطومت ایراد دارد 
پاک نشدی هنوز
واخر سر یک کوزه  شاش گاو
 روی سرم میریختند تا پاک شوم
پاک که می شدم بوی شاش می دادم
موهای قدیس که به نارنجی می زد
 مثل رقاص های اودیسی
به شکل مجسمه های بهانگایی و ابانگایی
به صحنه های آهسته تماشایی
 به رقص دست و پا و لگن به آرامی
پسر بچه فیل شده را
به معبد پنهان پذیرایی می بردند
 یکی که به دهانش طنبور می آورد 
یکی رباب مضرابی  
یکی سی تار زن پیر مجلس می شد  
یکی به حالت سارنگی گوشه می اورد
یکی به  گوشه دلربا می زد 
یکی به زیر ساز کشمیری
یکی به مضراب بم وینایی
 پشت هم در ردیف شیوایی
چهارده دست نورانی
با  نمایش ویژه جواهراتی که تنها دارایی آنها بود  
تا رسیدن به سرود ملی مورچه ها از آن بالا
که می زدند زیر خنده و اواز 
تا صدای همسایه ها در می امد
چه کار باید می کردم با این همه خواهر هندی


هفت سینی میوه دورقدیس می گذاشتند
میوه ها را در حلقومم فرو می کردند
لب هایم را که می بستم
دعوایشان می شد
 انگور کسی را اگر نخورده بودم
بیچاره می شدم
بعد می خندیدند و به زور انگور 
 لب قدیس باز می شد
  خیره  به قدیس می شدند
گردن های کج شده با ناز
لبخند هایی که هیچوقت معنایشان را نفهمیدم  
 موهای سرریز روی شانه ها
خال های روی پیشانی شان در قلب من بود
اما با این همه خواهر هندی چه کار باید می کردم
هفت شکارچی دنبالشان بود هر شب
درآسمان  کوچه می آمدند
از خانه های همسایه
بوی شاش گاو می ریخت در خیابان 
هر اتاق یک خانه
 دینی برای خود داشت
آن زمان که موبدها دنبال کسی برای معراج بودند 
گفتم میخواهم به ویرازنامه بروم
خواهربزرگم گفت
گه خوردی تو قدیس ما هستی
ویرافی مثل تو را  به ویراز نامه راه نمی دهند  
تو در کتاب ما هستی
گفتم هرکتابی که دوست دارم می روم به شما چه مربوط است
از جلد خانه بیرون آمدم 
راه افتادم که به معراج بروم 
پایم رفت روی پهن گاو با خودم گفتم مبارک است
دیدم هفت خواهرم
اه و فغان و ناله و مویه و شیون و فریاد و زار شدند و دنبالم راه  افتادند 
افسوس من انها را به معبد بردم
به هشت معبد رفتم
گفتند از تو ویرازی بیرون نمی اید
با این هفت خواهر هندی 
چه کار باید می کردم
نشسته بودم
کنار ستون های دراز تاریخ
دلم گرفته بود از این همه ویراف بودن
برای ویرافی مثل من
هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد
حتی هیچ سال نویی در هیچ تقویمی  شروع نمی شد
ویرافهایی مثل من
سالهای کهنه را تمیز و دست نخورده تحویل می دهند وباز
 جایش یک سال دست نخورده دیگر را آغاز می کنند
دیدار پنج روزه دیوالی حقیقت ندارد
 برای  ویراف هایی مثل من که چنین خواهرانی دارند
امثال ما فقط در خانه هایشان قدیس هستند
برای خواهرهاشان قدیس هستند
اما شاید یک روزی مثل من بفهمند که
کار پارسیان هند هستند
روز ها و شب ها روی یک پاشنه می چرخیدند و من کنار ستون های معبد نشسته بودم و گدایی می کردم
خواهر هایم قدیس خود را در معراج می دیدند و کاریم نداشتند
مردم می امدند برایم از غذاهای نذری معبد می آوردند
مردم حرف می زدند حرف می زدند
مردم با حرفهایشان شکنجه ام می دادند
مردم می خواستند تا شفایشان دهم
من هم از خودم یک چیز هایی در می آوردم
نه برای اینکه دست به سرشان کنم
فقط می خواستم ناامید نروند 
می گفتم همین که می گویند جهان شبیه یک چرخ است
همین چرخیدن حلقه های درخت در چرخ آن گاری
همین چرخش ستارگان به دور زمین که
مثل یک ارابه روی دوچرخ خود ایستاده است
دوست و دشمن را طراحی کرده است
 دو اسب رام شده زیرشلاق های ارابه ران
قلب و عقل هستند
 قلب شما به جنگ عقلتان رفته
عقل شما شکست خورده
مثل حلقه های درخت دور می شود از مرکز خودش
اما دلم می خواست که زمان بازگردد
به ابتدای خودش
می خواستم که درخت بذر خودش شود
برای همین چرخیدم
نه ماه نشسته بودم درون خودم کنار ستون ها
اما وقتی که خواستم به چرخم در حیاط 
بیرونم کردند 
رفتم به میدان شهر و چرخیدم
سایه های مردم گفتند
چرا در زور خانه نمی چرخی
گفتم نمی شود
چرخش من فرق دارد
 زورخانه های شما بلدی می خواهد 
زور خانه های شما چرخش را محدود کرده اند
از شهر بیرونم کردند
دشت من آغاز شد
 رود در من بود
کوه من راه نداشت
تخته سنگی نشسته در ذهنم بودم 
روز ها و شب ها
بچه فیلی 
روی تخته سنگ
که درب جهان را کوبیدند 
گفتم کسی نیست
گفت بیدار شو ویراف
مو بلند و نارنجی بود شمن
با زردی صورت بود شمن
زرد ریشش فرق داشت
زرد پیشانی با خط قرمز داشت  شمن
از خواب بیداری بود شمن
من از بیداری و خواب گریخته بودم
گفت دنبال تو در آسمان ها می گردند  
پرنده ای آمد کنارم نشست
پرنده انگار پرنده نبود
 یک استخوان خور بزرگ بود
که شبیه مثل خود نبود  
یک استخوان خور بزرگ بود
که من را با خود برد
 گفتند این می و بنگ گشتاسپی است
اما  یقیینا هندی بود مال هرات نبود
سم بود
سم پاک و خالص
می خواندند و سر می چرخانند 
اما من چیزی نمی شنیدم
فقط صدای گریه خواهرهام بود
که می رفت و می آمد و می گفتند کجایی ویراف
 کجا رفتی ویراف
زیر چشمی حواسم به شمن ها بود
خنده دار شده بود همه چیز
می خندیدم از ته دل به فکر های خودم می خندیدم
حتی به ریشهای شمن ها
یا صورتشان که مثل فیل ناقص شده بود
سیاهی ازخنده هایم وارد شد
 سیاهی به گوشه چشمهایم رسید 
سیاهی با خود خواهرهایم را آورد
گریه های خواهرهایم خنده دار شده بودند
  زیر چشمی خواهرهایم را دید می زدم
 که دورمن  نشسته بودند و گریه می کردند
روی صورتم گلاب می پاشیدند
صورتم پر از جوش های سیاه نفرت پرشده بود
 چوب های صندل چرک های سیاه نفرت را بیرون می ریختند
خون قدیس سیاه شده بود 
قدیس نشسته بود در آسمان معبد پذیرایی
هفت خواهرش ستاره های پروین دورش بودند
روی پیراهنشان خوشه های انگوری بود
معبد شمن ها پشت جبار بود
از ستونهایش مردانی بیرون آمدند
می خواستند ستاره ها را با خود ببرند
گفتند خواهران تو
دختران خدایان ما هستند
پدرشان دارد می میرد
از سنگینی زمین بر پشت کمرش
اما همین که خواستند خواهرهایم را بگیرند
هفت کبوتر شدند روی شانه های هفت شمن
مردانی دیگر با ردایی سیاه از دل تاریکی بیرون آمدند
کبوتر ها پریدند از روی شانه های شمن ها
مردان سیاه پوش دم هایشان را گرفتند
اما کبوتر ها پریدند و روی دست های من نشستند
کبوتر ها نورانی شدند روی دست من
مردانی با کلا ههایی از پر های مختلف از دل آتش بیرون آمدند
مردان سیاهپوش را محو کردند در تاریکی 
هر کدام یک پر از خواهران من را به کلاهش اضافه کرد و گفتند
 انها را برای سال نو می خواهیم
بعد شمن ها مشغول جمع کردن پرهای ریخته بودند که مردانی با شمشیرو کلاه وارد شدند و کبوتر ها را سر بریدند
گفتند خواهران تو
هفت گاو روی زمین هستند
وقتی که سر کبوتر ها را می بریدند
شمن ها شبیه گاو فقط ماما می کردند 
مردانی اشنا امدند و خون کبوترها را برای معابد بردند
 گفتند هفت خواهران  تو هفت مادر جنگ می شوند
گفتم در نظر من آنها
هفت مار از تن یک ملکه بودند
ملکه ای که پادشاه دوزخ من بود 
 با حرفهایشان  نیشم می زدند  وقتی که میگفتند
قدیس ما به دوزخت بازگرد
اما برای من جهان 
چون  لکه ای سیاه   
 از مرکز خود دور می شد
شمن ها صدایم می زدند
دود زیر دماغم می گرفتند
شاش روی صورتم می پاشیدند
سرشان را روی سینه ام می گذاشتند
هر کدام یک چیزی دردهنم می ریخت
 جهان بالای پله ها بود
بالای پله ها یک قدیس 
کنار ستون های معبد افتاده بود
که من را پرت کردند بیرون  
در صدای گریه خواهرهایم می چرخیدم 
در فضای دواری که در شنوایی ام بود
می رفت و می آمد 
فضای دواری که در بینایی ام
من را به درون خود می کشید
فضای دوار به کف دست  شمن رسید
دستش را از صورتم گرفت
صدای ورد هایشان را می شنیدم
کنار ستون معبد جان می دادم 
مجسمه ها در حیاط معبد می چرخیدند
مجسمه ها به شکل تخته سنگ های نوک تیز در می آمدند  
بویایی ام می شاشید به گلها  
هفت خواهرم کنار شمن ها 
می رقصیدند و قدیس را با خود آورده بودند
قدیس خرطومش را به طرف من گرفت 
به صورتم خون گلها را پاشید  
خون زرد جلوی چشمهایم بود
زرد پیشانی پشت پلکهایم بود 
شیر کله ام نارنجی بود  
صدای گریه های خواهرهایم
 رنگین کمانی اززردی شده بود  
در فضای دواری که دریک لکه نورزرد دور می شد
چقدر دلم شیر برنج می خواست
ماسک های شیری بیداری نه
فلفل می خواستم قطعا فلفل لازم بود
با  طعم رقص شیوایی
انگورمی خواستم    
که در فضای دوار به خانه مادربزرگ رسیدم
آباد و پابرجا مثل قدیم
گل های نورسیده در باغچه
انگورهای رسیده بر طاقچه ها 
پدرو مادرم سرحال و خوش خنده
کنار اقوام مرده ام بودند 
برای زنده گان
غذای نذری می پختند
من کاسه های نذری را
برای همسایه ها می بردم
گل کاسه های خالی
 بدون آب و خاک رشد می کرد و بالا می آمد  
بهشت مهمانی مادربزرگ من بود
در خرابه ای از خاطره های دور یک خانه 
  قدیس نبودم که بیدار شده باشم 
ویراف نبودم که شمن ها نوشته باشند   
 چشم که گشودم به ویراف نامه ای دیگر
 در کتاب مرگ خود بودم 
که تمام عمر می خواندم

۱۶ مهر ۱۳۹۵
تماس