بهنام بدری » شعر » دشت های تندرا

سبک می شود از خودش
یک ذهن
و می گریزد از موقعیت نسبی اشکال
دیگر نمی شناسد
چهره کشیده اش را بر ظاهر آن نام که صدایش می زدند
و افکارش تایید نمی کنند
آن وجود ناشناسی را
که تسخیر شده است
بلاتکلیف و معلق
میان اقیانوسی از سر
چونان گیومرتنی هراسان ازخود
میان امواجی از سر
که می گریخت از آن دیر مغان
که در ذهن آن پیر خرابات بود
که از انکار
جسم و جان می گفت
و با این حال از عین ظاهر
حرف می زد
با پاهایی گداخته از ذغال
که می گریختند
از ناتوانی ذغال
که ذغال نباشد ذغال
فرش قرمز باشد
به هفت شهر عشق
که مرده را زنده می کند
و زنده را زنده زنده
زیر خاک می برد
اما دولت عشق
که همه این کار ها را بلد بود
وقتی به او می رسید
هیچ کدام از این کار ها
از دستش بر نمی آمد
با د صبا
هیچ خبری به جز سرمای بیش از حد خود نداشت
که بهار در زمستان شده بود
و رندان نه تنها سلام نمی کردند
رند هم نبودند
و آن پری زیبا
که روی از آنها نهان می کرد
از جهات بسیاری حق داشت
در زمینی که در آن
اهریمن خود انسان بود
که برای انسان
از گرفتاری خود
در چهار عنصر می گفت
او گرفتار انسانها بود
که از او می خواستند
بدون بال پرواز کند
و از او مایوس بودند
در جهانی که در آن
ذهن های مرغی شیدا
در خواب و بیداری
روی تخم خود نشسته بودند
و خود را انکار می کردند
در آن ورد سحرگاهی
که از دهان کویر بیرون می آمد
ومی گفت انکار کن
در آینه مبهوت آسمان
انکار کن
آنچه را که انکار نمی کنی
و با این حال از سلوک درون
حرف می زدند
سالکان راه راهی
با شمایلی از یک درویش
و یک مرغ
که از بازار نیشابوری
کوچه به کوچه تا غزنی
با مردمانی از محو می رفتند
و تئورک هایی از محو
از بلخ تا شیراز
و از سمرقند تا گنجه
سرروی سر می گذاشتند
و هیچ سحری حریفشان نبود
نه ان هفت یار بی نقاب
که روی نهان نمی کردند
و نه آن چنان که گفته اند
سبزه شاهدان
که پله های شهود بودند
وباز نمی توانست
انکار کند
به خاطر آن پری یگانه ای
که نظیر نداشت
زیر هفت گنبدی که یک گنبد بیشتر نبود
و یا به خاطر آن دختر چهارده ساله ای
که با یک پیر می خوابید
که مدام از خلوت این و آن می نالید
آن شیخی که از دیر مغان می گفت
و با این حال مسلمان بود
مانند آن شیخ دیگر
که اصلا شیخ نبود
و از کرمان می آمد
و ظاهرا از غزنی
راه افتاده بود
و یک خدا بیشتر نداشت
خدایی که همه چیز را آزاد کرده بود
و نه آن خدایی که هیچ الزامی
را ازانسان نمی پذیرد
نه لزوما باید عادل باشد
و نه دلیلی می بیند
که برای انسان توضیح دهد
چرا معشوق او نخواهد بود
و یا اینکه توضیح دهد
که چرا دولت عشق
دولت پاینده ای نیست
وچرا آن پری
که در باغ صبا
اسرار هویدا می کند
سر به سر
سالکان می گذارد
برای پیر
گاریچی لجبازی بود
که بی رحمانه
خر مرده اش را شلاق می زد
وزیر پوست کلفتی از خودش
که تنپوشش بود زندگی می کرد
و پشت در اتاقش
تار عنکبوت نمی بست
و قندیلهای زاویه
از چشمهایش
آویزان نمی کرد
و از هزارتوی سبز و هندسی پشت پلک هایش
بیرون می آمد
دیدن را برای چند بیننده
زیر سوال می برد
و با دون خنرو
به کاستاندا می خندید
حتی اگر اسپانیش هایی از محو
صحرا به صحرا
کوه به کوه
جنازه کنار جنازه می گذاشتند
و باز دون خنرو می خندید
زیرا جز خندیدن
کار دیگری بلد نبود
ودر ساعتی که پنج عقربه کوچک داشت
زندگی می کرد
و بعضی از وقتها
در دقت تخصصی اش
یادش می رفت
که می تواند بخندد
وقتی که یک عقاب را می دید
که داشت می خندید
و دیگر کسی خرده ستمگرش نبود
مثل همه
به یکپارچگی خود
در آن بشکه
اعتقاد کامل داشت
و خودش را گم نمی کرد
نه گربه ها را نوازش می کرد
و نه رفاقتی با سگ ها داشت
آن وجود دور از دسترس دیگران
انسانی بود
که نمی فهمید
چرا باید انسانها
کنار هم زندگی کنند
و هنگامیکه مردند
کنار هم دفن شوند
و یا اینکه چرا باید یک انسان
یک سگ را بغل کند
و یا اینکه سوار اسب شود
آیا فقط او نمی توانست باشد
آن انسانی که باید پیش بینی می شد
در آن خلسه ی مرموزی
که به ذهن
شهامت انکار خود را می آموزد
ذهنی که با خود
از وجودی ناشناس می گفت
در دشت هایی که
ذهن ها را در وهم می بردند
و او را در خودش وهم می کردند
از قبیله ای در وهم
که در پایان یخ بندان بود
و او شکارچی لجوج مانده در شکار ناشناس چموش
در تعقیبی مرگ آلود
به دشت های تندرا رسید ه بود
و هزاران سال
زندگی در یخ ها
برایش بی معنی بود
آن همه ایثار
برای آن قبیله
که باور نداشت
و یا به نفعش نبود
که کوه ها و دره های بدون یخ
به دشت های بدون یخ برسند
با گله های بزرگ شکار
کنار آن رود نقره ای
که با خود
ذهنش را برد
به اتاقک نمناک
کنار دریا
و پیدا شدن آن
شعله خاموش شده
به سان یافتن
آخرین جواب در تاریکی
روی انعکاس شیشه آن بطری
که تنها یک کاغذ سفید در آن بود
و گم شدن
روی صفحه شطرنج
با سادیسم ملایمی
از زدن شاهی خیالی
در سلول انفرادی یک خانه بزرگ سیاه
به خود باختن
چون کاغذ مچاله ای
در دستهایی که
نمی توانست
برای خودش نباشد
وآن خنجرآغشته از نفرت
که نمی توانست
خون پیاده ها را انکار کند
در ذهنی که می پندارد
باید انکار کند
به گردن نگیرد
ذهنی را که می پندارد
می تواند
خود به خود
از خود کاری وهم خود
از چله بیرون بیاید
به چهل نرسیده
حتی با خیال مستقلی از خود
در زمینی بدون انسانها
و بدون یخ ها
در قلمروی محدودی از خود
دور از تمام قبیله ها
در راه های دوار
در هم شونده
نور و تاریکی
و ساکنین مبهمی
که مشغول خواندن
کاغذهای سفید
روی شعله های آتشند
و هیچ گاه
نمی توانند
از نبودن کسی در اطرافشان
مطمئن باشند
قدرتی می خواهد
برای انکار دشت های تندرا
و یا شاید ترفندی برای
متقاعد کردن ذهن رئیس
با شهادتی کذب
از دیدار با خدایان رئیس
و خوش خدمتی برای خدایان رئیس
و کشتن آن خرس بزرگ خیالی
که گله های شکار را رم می داد
آیا تنها چند شاخه گل ناشناس
یا چند میوه ناشناس
کنار آتش یک غار
می توانند کافی باشند
و متقاعد کنند
قبیله ای را برای کوچ کردن
از ذهن افلاطونی
و فرشتگان شعر
آیا رها می کنند
آن زنجیر متصل به شاعر را
که شاعر از حلقه بودن
دست بردارد
که حلقه
سرگیجه می آورد
و گرداب کثافت درون را
باید از حلق خود استفراغ کرد
که شاعر خود
الهه کثیف شعر است
و هیچ الزامی ندارد
کسی ضامن گفته های شکارچی آن موجود ناشناس باشد
که رئیس رضایت بدهد
و یا اینکه انکار کند
ذهنی را که در دشت های تندرا
از یخ ها می خواست
اگر می توانند بازگردند
و همه چیز را
به حالت قبل بازگردانند
نه هرگز
چنین انسانی را نمی خواهد رئیس
زیرا برای ذهن رئیس
آن ذهن خود کار
که از خودش
ضربه می خورد
نهنگ بی تابی بود
که از شر دریا
به سختی می کشاند
هیکل بی دست و پای
ذهنش را
در دشت های تندرا یی
که محو میشدند
و گنگی می کرد در سرش
وجود ناشناسی که برای ذهن رئیس
ثمری جز مرگ نخواهد داشت
برای ذهن رئیس
نیمه ای به ظاهر عاقل بود
خیره به چهره ها
حرکت لب ها و
پلک خوردن ها
در حال انکار
دشت های تندرا
و نیمه ای دیوانه بود
که برای یک کودک
و یک جوان
و یک پیر
از زیبایی های دشت
روی صخره ها می گفت
و از آرامش ذهنهایی
که روزی
به دشت ها می رسند
و دیگران را فراموش می کنند


۲۴ مهر ۱۳۹۴
تماس