شعر » تو فقط یاد گرفتی که خودت را شکنجه کنی

 


تو فقط یک بچه بودی 
یک بچه فوق العاده با هوش 
برای همین سوالهای زیادی داشتی 
نوشتی فکر می کردی چیز هایی را می بینی 
که دیگران نمی بینند 
پیرمردی که می پرسیده 
کجا دفنت کنم 

ادامه مطلب »


شعر » اعترافات ویراف


هفت خواهر داشتم  یکی از یکی گل تر اما خیلی احساساتی
فوق تخصص پوست و زیبایی
هفت شهر عشق روی خط زلزله 
با کمربند جبار بزرگ شده بودند
 با پر بالشت بزرگم کردند
صبح ها قبل از طلوع آفتاب بیدار می شدند
سر یک شیر برنج درست کردن
انقدر سرو صدا می کردند
که مثل یک شیر می غریدم بر سر آن ها

ادامه مطلب »


داستان » مرخصی اجباری

مرخصی اجباری

اصلا دلیلی نداشت که صبح به این زودی از خواب بیدار شوم از وقتی که از بیمارستان آمدم فقط دوساعت خوابیده بودم آن هم چه خوابی اعلامیه مرگ علی را زده بودند به دیوار مکانیکی ها و من داشتم برای مجلس ترحیمش می رفتم در یک سالن بزرگ که بیشتر شبیه یک سالن عروسی بود با سقف بسیار بلند که روی یکی از دیوار هایش دقیقا دیواری که مقابل در ورودی بود یک مثلث طلایی رنگ بزرگ بود و یک سری لات با کلاه سیاه و کت شلوار سیاه و پیرهن سفید نشسته بودند پشت میز های پذیرایی که دور تادور راهرو را گرفته بود و یکی از ان لات ها با سبیل های در رفته اش به سمت من آمد و گفت که بگم کی اومدن
که من از خواب پریدم و حالا هر کار می کنم خوابم نمی برد انگار چندین و چند ساعت خوابیده ام و هنوز دارم به این فکر می کنم که مگر اعلامیه های مرگ را به دیوار های مکانیکی ها می زدند
تصمیم گرفتم که چشمهایم را ببندم و مثل دستگاهی که دوباره دکمه پلی اش زده می شود خواب دیگری را ببینم اما نشد گفتم به سمت چپ که بخوابم همیشه خوابم می برد اما نشد چشمهایم را که می بستم فقط سیاهی مطلق جلوی نظرم می امد هیچ تصویر و یا هیچ خیالی در سرم به جز سیاهی شکل نمی گرفت

ادامه مطلب »


داستان » شیر بی یال و کوپال

میان یک کنده بزرگ درخت دردل تاریک روشنایی های جنگل یک سگ که تا لنگ ظهر می خوابید کلافه و دمغ با صدای پارس یک سگ ماده از خواب پرید یک نگاهی به سگه کرد و آرام رفت بالای کنده نشست کنده ای که هرخری ازاون می تونست بالا بره
سگ ماده گفت برای چی رفتی اون بالا نکنه ترسیدی سگه گفت ترس نه احتیاط می کنم
سگ ماده هه گفت چی احتیاط مگه تو سگ نیستی من دارم بهت سلام سگی می کنم
گفت معلومه که من سگ نیستم کجای من شبیه سگهاست که زبان سگ ها را بفهمم
سگ ماده گفت شوخی می کنی سگه گفت چه شوخی خیلی هم جدی گفتم من سگ نیستم نمی بینی من یک توله خرس تنهام که مادرم رو شکارچی ها کشتن اما من روی پای خودم ایستادم وهمه موانع روبا تلاشهای جان فرسایم پشت سر گذاشتم من یاد گرفتم ازرودخانه ظلمت ماهی بگیرم سنگ های پوچی را کنار بزنم تا مورچه های زیرش را بخورم تمشکهای ناز بی تاب جنگلی را با حوصله و دقت جدا کنم

ادامه مطلب »


داستان » شکم ساکسونی دریا

دریانورد پیر دوباره به بندر می آید از باد بانهای خسته اش پیداست و آن مجسمه معلق ماهی که بر عرشه تا کمر میخ های سمجش خم شده است
سالی یکبار به اینجا می آید ماهی های سبز روشن می آورد توپر و روغنی همه میگن بد نیست اما نمونه شو هیچ کجا ندیدن
اخمو و بد اخلاقه و مدام داره وراجی می کنه که این ماهی ها را داره مفت رد می کنه همه سر به سرش می گذارند میگن این ماهی ها دستکاری شدند جواب همه را کف دستشان می گذارد
اخلاق خوبی ندارد دوست دارد فقط حرف بزند مخصوصا وقتی که شبها تو کافه آپاچی ها زیاده روی می کند و می خواهد برای اونها که هفت جدشون را باید تو قصه ها پیدا کنند قصه بگه
وقتی قصه ها شو می شنوند همه فکر می کنن عقلش پاره سنگ بر می داره کسی به قصه هاش گوش نمی ده بهش میگن طوطی سفید نباید زیاد تخمه بخوره

ادامه مطلب »


شعر » دشت های تندرا


سبک می شود از خودش
یک ذهن
و می گریزد از موقعیت نسبی اشکال
دیگر نمی شناسد
چهره کشیده اش را بر ظاهر آن نام که صدایش می زدند
و افکارش تایید نمی کنند
آن وجود ناشناسی را
که تسخیر شده است
بلاتکلیف و معلق
میان اقیانوسی از سر
چونان گیومرتنی هراسان ازخود
میان امواجی از سر
که می گریخت از آن دیر مغان
که در ذهن آن پیر خرابات بود

ادامه مطلب »


یادداشت » درباره فراموشی

درباره فراموشی

جمله معروفی در میان اهالی ادب شعر و طرب در ایران شنیده می‌شود ، جمله‌ای با این مضمون که ما تئوری‌ها را می‌خوانیم که فراموش کنیم .
این جمله به ظاهر دلفریب و پرمغز که ظاهرا بی آزار به نظر می‌رسد از جهاتی قابل تامل است و دانسته و یا نادانسته هنوز در گوشه و کنار شنیده می‌شود و ظاهرا محتوای کارکردی خود را هنوز از دست نداده است.

ادامه مطلب »


تماس